#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_262
-پس مبارکه...اما..دلم میخواست بگی نه تا پای چشم این پسره ی پررو رو کبود کنم.
با گریه خندیدم.
-اما نمیخوام عقد کنم داداش.
-نمیشه ...اگه قبول کنی باید عقد کنی... اگه قبول نمیکردی می فرستادمت پیش زیبا . راستش...یکسری اتفاقا افتاده که من حسابی نگران توئم.
نگران نیم خیز شدم:
-چی شده؟
-آقاجون حماقت کرده..زندگی و سرمایه اش رو داده..دست فامیل زنش . با وکالت. حالا طرف دبه کرده و زندگی اقاجون رو هواست...طرفم.. خوبی؟
-آره...بگو
-طرف گفته...یا خواهرت..یا ثروت بابات
نفسم تنگ شده بود. عصبی پشتم را مالش داد:
-د با این حالت چرا میخوای بدونی هان؟ بزرگترت یک حرفی میزنه بگو چشم....خب؟!
قرصی را به سرعت از لفافه خارج کرد و در دهانم گذاشت. نفسم میزان شد و در عوض اشک در چشمم جمع شد.
-این مدت خیلی اذیت شدی آره؟
نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست.
-زنشم...رنشم...اذیتت کرده؟
-از آقاجون شکایت کرده...
آهی از اعماق وجودم کشیدم.
romangram.com | @romangram_com