#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_259
هادی بلند شد و با نارضایتی از در اتاق خارج شد . فاطمه خانم جلو آمد ، در آغوشم کشید و صورتم را بوسید. هر چه من سرد بودم ، او گرم بود. روی تخت نشست :
-خدا رو شکر بهتری عزیزم
-ممنون.
-واقعا توی شوک اتفاقی که افتاده هستم. هنوزم باورم نمیشه. نمیتونم بگم درکت میکنم چقدر اذیت شدی ولی دلم میخواد واقعا باور کنی برات ناراحت و نگران شدم. تو هم مثل بچه های خودمی.
دستهایم را گرفت و با مهربانی لبخند زد. نگاهش با همیشه فرق داشت حس عجیبی به من میداد. حسی بین ترحم، خشم، درد ، غم.
-من با این وصلت مخالفم عزیزم . چون به نظرم هیچ کدومتون آماده نیستید.
قلبم از صراحت کلامش به درد آمد . چشم بست و گشود
-اما حرفای هادی و پدرش مجابم کرد که اگه این وصلت قراره سر بگیره، هر چی زودتر بهتره. اونم به دلیل وضعیت خاص خانواده اته. امیدوارم فکر نکنی خیلی بدجنس و نامردم. من فقط اهل دوز و کلک نیستم. من می شناسمت. دوستت دارم، ولی شرایط طوریه که منِ مادرو نگران میکنه. از یک طرف وضعیت تو و خانواده ات و از طرف دیگه نگرانی های شوهرم.
اخمهایم در هم رفت. حالا دیگر ترحم نگاهش بر همه چیز غلبه داشت:
-بابام راضی نمیشه. منم توی این شرایط به تنها چیزی که نمیتونم فکر کنم همینه. راست میگید فاطمه خانم من آماده نیستم. هنوز داداشم هست ، آقاجونمم بالاخره بلند میشه از تخت.
بغض اجازه نداد بگویم مامان هم در حال مرگ است و دل من آنقدر خون است که هیچ چیزی را نمی پذیرد . حرف بعدی فاطمه خانم آتشم زد:
-بابات راضیه هما جان.
بهت زده نگاهش کردم. شاید بابا میخواست برای دخترش کاری کرده باشد. باید از آرش می پرسیدم که جریان چیست؟ مگر نگفته بود بابا بدون هیچ عکس العملی شده است.
-دیروز علی آقا رفته بود ملاقاتش. حرفی نزده ولی رضایتشو در حضور داداشت اعلام کرده . اصلا برای همین داداشت اجازه داد امروز ببینیمت. اگرنه ماشالا کسی از پسش نمی یومد.
دلم به درد آمده بود.
-اما همونجا داداشت گفته به شرط رضایت خودت. باباتم تایید کرده. خب حالا چی میگی؟ عروس من میشی؟
دلم پر از احساسهای متناقض بود . رضایت بابا، نارضایتی فاطمه خانم. نارضایتی برادرم. اشتیاق نگاه هادی. قلب بی قرار خودم. حرفهای علی آقا. طعنه های هدیه. داشتم دیوانه میشدم. نمی دانستم کدام کفه ی این ترازو سنگین تر است.
romangram.com | @romangram_com