#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_258

عصبی به او نگریستم:
-وضعیت بابا و مامان منو دیدید؟ وضعیت خودمو چطور؟
نفس عمیقی کشید.
-اصرارم برای همینه. آرشم حسابی از خجالتم در اومد. اما حرفم عوض نمیشه. اون بنده خدا که سرگردونه. هم مامان و بابات رو داره و هم خواهرتو . من همه چیزو میدونم هما ، بذار با حمایت من از تو یه باریم از روی شونه های داداشت کم بشه. بذار با بودن من کمی از بار دوش خودت برداشته بشه. بذار همقدمت بشم. همراز و همدلت بشم. بذار مشکلات رو با هم تقسیم کنیم.
-من بار روی شونه های داداشم نیستم. به زودی مرخص میشم. در ضمن انگار بابا و مامانتونو فراموش کردید نه؟ مخالفت اونا چی؟
-اونا راضین. مامان برای همین اومده!
-آهان یعنی قهر کردن از خونه جواب داد؟
دست خودم نبود. قلبم درد گرفته بود. من تمایلی به ترحم نداشتم . هرچند حرفهایش بوی ترحم نمی داد ولی مرا می ترساند. اصلا پدر و مادرش چه؟ نگاه دقیقش را به صورتم دوخت. از همان نگاههای جدی و پر جذبه که بند دلت را پاره میکند.
-اون وقت کی گفته من قهر کردم؟
وقت سکوت نبود:
-علی آقا. پدرتون.
ابروهایش در هم تنیده شد.
-کی با بابام حرف زدی؟
-پس راسته نه؟ اینکه خانواده ات با تهدید و با نارضایتی موافقت کنند رو دوست ندارم. دلم آرامش میخواد . امیدوارم درکم کنی. من عروس دلخواهشون نیستم. من رضایت زوری نمیخوام.
-کسی به زور راضی نشده عزیزم.
صدای فاطمه خانم باعث شد به سمت در برگردم. قلبم تند تند میکوبید. اخمهای هادی هنوز در هم بود. کمی از تخت فاصله گرفت و در عوض فاطمه خانم جلو آمد:
-هادی مامان میری بیرون؟

romangram.com | @romangram_com