#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_257

-برا همین زود اومدید ملاقات؟
لب گزیدم و مصرانه نگاه از او گرفتم. آرام خندید:
-گله گی هات به سرم خانم.
لحنش باز جدی شد:
-چند روزه دارم با برادرت بحث میکنم. نمی ذاشت بیام دیدنت. میگفت از نظر روحی به هم ریخته ای و اذیت میشی. من اذیتت میکنم؟
چه داشتم بگویم . حق با آرش بود. اذیت میشدم ولی نه به خاطر خود هادی. به دلیل خانواده اش. هنوز حرفهای علی آقا در سرم تکرار میشد. هنوز نفهمیده بودم چرا مرا به آن باغ برده بود. هنوز نفهمیده بودم چه میخواست ترک هادی یا حمایتش.
-سکوتت رو پای چی بذارم؟ تاییدت؟
نگاهش کردم.
-من حالم خوب نیست. ذهنم..کار نمیکنه.
لبخندی پر مهر مهمانم کردو کمی شیطنت چاشنی کلامش کرد:
-من برای همین اینجام دیگه. دلم میخواد حالت زود خوب بشه.
به اعتماد به نفسش خندیدم.
-با دیدن شما خوب بشم؟
ابروهایش را بالا داد:
-میگن دل به دل راه داره دیگه..وقتی من با دیدنت خوب میشم...(به چشمهایم نگاه کرد و آرام زمزمه کرد) حتما تو هم خوب میشی دیگه
خون به صورتم دوید . بی قرار بود و حرف بعدیش غافلگیرم کرد:
-هما...من دوستت دارم....میخوام با هم عقد کنیم...میخوام این وضعیت تموم بشه.

romangram.com | @romangram_com