#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_256

به آرش نگاه کردم. سرش را به تایید تکان داد
-حرفاشو گوش کن عزیزم.
این را گفت و بیرون رفت . هادی مثل همان اوایل شده بود. آنقدر جدی بود که تنم یخ بزند:
-شنیدن این ماجرا خیلی آزاردهنده بود. چه برسه به دیدنش. واقعا متاسفم . هیچ وقت دلم نمیخواست روی تخت بیمارستان ببینمت. اونم توی این حال و موقعیت.
دلم بهانه گیر شده بود. دروغ چرا ، دلم میخواست زودتر از اینها از در این اتاق وارد شود:
-اما احتمالا من باید به این برنامه عادت کنم.
اخمهایش در هم رفت:
-میخوای منو بترسونی؟
پوزخندی زدم.
-اگه از واقعیت می ترسی آره.
به در نگاهی انداخت و نزدیک نشست . صدایش آرام بود:
-من از این چیزا نمی ترسم. قرار نیست هر روز اونقدر بهت فشار روانی بیارم که غش کنی! اصلا قرار نیست دوباره غش کنی.
-اما دکترم عقیده دیگه داره. در ضمن مشکلات زندگی دست شما نیست..
لبخندی به رویم زد. از همانها که دل می لرزاند.
-راست میگی، حوادث دست من نیست، اما میتونم کاری کنم که آزارش کمترین حد باشه.
سکوت کردم و نگاهم را از چشمهایش گرفتم. برق چشمهایش بیقرارم میکرد. دستش را لبه تخت گذاشت :
- دلم برات تنگ شده بود خانم. نمی خوای نگاهم کنی.

romangram.com | @romangram_com