#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_260
-نگفتی عزیزم؟ وضعیت مادرت...خوب نیست...تعلل جایز نیست.
پس نگرانیشان این بود؟ که مادرم نباشد و...از فکرش تنم لرزید. با بغض نگاهش کردم. حرف نگاهم را خواند که در آغوشم کشید؟ دست نوازشش را بر پشتم کشید:
-برای همیناست مخالفم عزیزم. توی این بحران واقعا وقت این چیزا نیست...ولی...یکسری اتفاقا افتاده که ...عزیز دلم این به صلاحته. به صلاح هردوتون.
به زحمت لب باز کردم:
-میخوام..با داداشم حرف بزنم.
فاطمه خانم آهی کشید و کمی شوخی چاشنی حرفش کرد:
-باشه عزیزم...فقط یکمم به فکر پسر من باش خب؟
لبخند بیجانی بر لبم شکل گرفت. فاطمه خانم مهربان دستم را فشرد و صورتم را بوسید و بیرون رفت. طولی نکشید که آرش به اتاق بازگشت. کلافه بود و من این را خوب میفهمیدم.
-داداش.
-جانم؟
-فاطمه خانم چی میگه...واقعا..واقعا...آقاجون رضایت داد؟
آرش کنارم روی تخت نشست و ملافه را در دست گرفت:
-آره
-مگه نگفتی که...عکس العمل نداره؟
چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.
-نه که عکس العمل نداشته باشه...به هرچیزی چیز واکنش نشون نمیده..دکترش میگه سکوتش ارادیه. وضع روحیش خرابه. وضع جسمیش بدتر.
romangram.com | @romangram_com