#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_220

جوابش دادم:
-من از وابستگی می ترسم. اونم وابستگی ای که هیچ سرانجامی نداشته باشه.
-بدبین نباش دختر خوب. ما همه تلاشمون رو میکنیم . دیگه بقیه اش با اوستا کریمه . فرصت امروز رو ازمون نگیر.
حرفی نداشتم بزنم. حرفهایش بوی خرفهای خانم سمیعی را میداد . روانشناسی که دو جلسه پیشش رفته بودم ، میگفت دچار بدبینی شده ام. یک جور وسواس فکری هم داشتم. ترس از آینده نیامده. ترس از تکرار گذشته و سرنوشت اطرافیانم. بدتر از همه ، بدبینی ای که ازدواج دوم بابا تشدیدش کرده بود و باعث شده بود از ازدواج واهمه داشته باشم. سمیعی اعتقاد داشت بدبینی ها ریشه در ترسها دارد و تا با ترسها روبه رو نشوی وضع خوب نمیشود. پیام بعدی اش لبخند را به لبم آورد:
-من
برای دوست داشتنت
مدتهاست
آماده ام
اما
امان از تو
امان از زنها
همیشه دیر آماده میشوید
چندین علامت لبخند هم در ادامه گذاشته بود. و زیرش نوشته بود، "خطتت را خاموش نکن. مواظب خودت هم باش. نگرانم کردی. بعدا مفصل در مورد بیماریت حرف میزنیم. یادت باشه زندگی من دست توئه!"
گوشی را به صورتم چشباندم. فکر میکردم بیماریم را فراموش کرده ولی انگار حواسش جمع تر از این حرفها بود. حسی موذی دلم را قلقلک میداد. غش کردنم لابد میشد قوز بالای قوز! باید با خانم سمیعی در مورد هادی حرف میزدم. او حتما می دانست چگونه باید با او حرف بزنم. شاید او هم معتقد باشد باید بفرستمش برود . شاید هم...راهی نشانم داد که احساسم را بارور کنم . شاید هم آینده بهتر می بود. لحظه ای حسی خوب در جانم پیچید. حس دوست داشته شدن. حس داشتن روزهای خوب با هادی. حس دیدن همان آینده ی شیرینی که خانم سمیعی وعده اش را میداد. یعنی من هم می توانستم مثل همه دخترهای دیگر برای آینده خیالپردازی کنم؟ آه عمیقی کشیدم و به گوشی داخل دستم نگریستم. این گوشی برایم پر از خاطرات خوب بود و دوستش داشتم.


همیشه دوست داشتم در سکوت راه بروم. بروم و بروم و بروم. تا کجا نمیدانم. راه بروم و به صدای آرام کفشهایم گوش کنم. بدون هیچ گونه فکر مزاحمی . حالا در این صبح سرد زمستانی ، که بخار بازدم از سرما یخ میزد، تک و تنها مسیر هر روزه ام را پیش میرفتم. هوا بسیار آلوده بود و به همین دلیل مدارس را تعطیل کرده بودند و پرنده در کوچه پر نمیزد. نمی دانستم تا چه حد کلاسها پا برجا هستند.

romangram.com | @romangram_com