#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_219
-من...باید برم.
خودم هم از سردی صدایم شوکه شدم
-خوبی؟ چی شد؟
-خوبم...میشه..دیگه...بهم زنگ نزنید؟
-هما...نکنه این رو هم بشکنی.
-من...نمی تونم با شما ارتباط داشته باشم.
-به خاطر پدرت؟ اگه قول بدم راضیش کنم چی؟
-پس دفعه بعدی وقتی زنگ بزنید که راضی شده باشه.
-بدجنس نباش. بذار دلمو به شنیدن صدات خوش کنم.
-نمیتونم...این وابستگی خوب نیست.
-داشت یادم می رفت که راه اومدن با تو از حرف زدن با پدرت سخت تره.
اخمهایم در هم رفت:
-پس دیگه با من...
-هما ... من آدم صبوریم ولی هر آدمی یک گنجایشی داره.
-مجبور نیستید که منو تحمل کنید. خداحافظ
این را گفتم و گوشی را قطع کردم. به گوشی داخل دستم زل زده بودم. او را رنجانده بودم. بهتر همین بود. اینطوری هیچکدام آسیب نمیدیدم. گوشی داخل دستم ویبره رفت. پیامش را باز کردم.
-مثل دختر بچه ها قهر نکن. یاد بگیر قانعم کنی. من با لجبازی جری تر میشم. گفته بودم بهت لجبازم نه؟
romangram.com | @romangram_com