#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_218
صدایم باز هم تحلیل رفت:
-شبی که...خواستگار برام اومد.
صدای بلندش در گوشی پیچید.
-خواستگار؟ از چی حرف میزنی؟
ابرویم بالا پرید. اصلا بیماری را نشنیده بود انگار.
-بابا...بعد از به هم زدن نامزدی...
-کافیه...هما...قول بده...قول بده که تسلیم نشی...من...هما خواهش میکنم.
لبخندی روی لبم نقش بست.
-فعلا که دو ماه محرم و صفر رو دارم.
-پوف کلافه ای کشید.
-این یعنی قول نمیدی نه؟
-آخه من که نمیتونم با بابام قهر کنم.
خیلی جدی صدایم زد .نتوانستم خنده ام را کنترل کنم و ریز خندیدم. حرص خوردنش را دوست داشتم. شوکه از احساسم ماندم.
-حق داری بخندی. نوبت منم میشه خانم.
-...
-الو هما...هستی؟ الو..
آب دهانم را قورت دادم. گوشی را از گوشم دور کردم و به آن نگریستم. قلبم بی تابانه میزد و صدای الو الو گفتن هادی در گوشم می پیچید. من نباید به او اعتماد میکردم. به هیچ مردی نمیشد اعتماد کرد. دوست داشتن...باور این احساس مرا می ترساند. اینکه این مرد داشت جایی در قلبم باز میکرد . گوشی را به گوشم نزدیک کردم.
romangram.com | @romangram_com