#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_217

-من مسئول فکرای دیگران نیستم هما جان. تو هم نیستی. بابا خودش میدونه که داره زور میگه. نترس اونقدر نامرد نشدم که کامل بذارمش کنار. میخوام مغازه رو به دوستم بفروشم و با شهروز شریک بشم. بعد از ظهرا هم میرم پیش بابا. اما فعلا یکم تنها باشه خوبه! به مامانمم گفتم، اونم تو جبهه منه!
بدجنسی نثارش کردم که باعث صدای خنده اش دوباره بلند شود و دل مرا زیر و رو کند.
-چرا اینا رو به من میگید؟
کمی سکوت کرد:
-یعنی نمیدونی؟
لب گزیدم و او ادامه داد:
-آدم تصمیمات مهمشه با خانواده اش در میون میذاره. بخصوص با شریک زندگیش.
-ولی ما...
-میدونم...اما تو ذهن من هما خانم شریک زندگیمه. تا بهشم نرسم از پا نمیوفتم. حالا باباش هم هر چقدر دوست داره گرد و خاک کنه.
دستم را روی صورتم گذاشتم. نمی توانستم احساس خوشم را نادیده بگیرم.
-بابام..دوباره...کاری کرده؟
-مهم نیست. هما بابات میگفت مریض شدی آره؟ چی شده؟
نگرانی در صدایش موج میزد . صدایم را پایین آوردم.
-چیز..مهمی نیست.
-اما بابات چیز دیگه میگفت...هما؟ گفت من باعث شدم مریض بشی . آره؟
نفس عمیقی کشیدم و قطره اشک سرخورده را پاک کردم. بابا دوباره چه کرده بود؟
-یک تشنج عصبی داشتم.

romangram.com | @romangram_com