#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_221
کلا در زمستان کلاسها شلوغ نبود ولی ، کیفیتشان از کلاسهای تابستانه به مراتب بهتر بود. خودم را در پالتوئم جمع کردم و چادر را بیشتر به خودم فشردم. با وجود باران چند روز قبل واورنگی هوا هنوز پا برجا بود. چقدر دلم هوای برفهای سالهای قبل را کرده بود. مثل کوکی هایم که پاهایم تا زانو داخل برف میرفت. حالا آنقدر برف کم می بارید که به محض بارش و لیز شدن خیابانها آمار تلفات بالا می رفت و مدارس تعطیل میشد. به سر کوچه که رسیدم با دیدن کرکره بالا رفته مغازه موبایل فروشی ، ابروهایم بالا پرید. در این صبح سرد چه زود مغازه را باز کرده بودند. بیشتر مغازه دارها ،،از جمله پدر خودم، تا نزدیکی ساعت 10 سراغ مغازه هایشان نمی رفتند. فرق کار آزاد و دولتی در همین بود. پا تند کردم تا زودتر به گرمای داخل آموزشگاه برسم.
با ورود به آموزشگاه حس رخوت انگیزی در من ایجاد شد. گرمای ناشی از شوفاژها ،سلولهای سرمازده را گرم میکرد. خودم را به اتاق مربیان رساندم ، به شوفاژ تکیه دادم و گرما را پذیرا شدم. امروز روز اول ترم جدید آموزشی بود. دو هفته گذشته تماما در این صرف شد که کلاس را مهیا کنیم . خوشحال بودم که باز فضای شلوغ آموزشگاه را تجربه میکنم . با اساتید قبلیم ملاقات داشتم و حس شیرینی بود وقتی میدیدم در کنارشان قرار میگیرم. کم کم سر و کله همه مربیها پیدا شد. امروز من ساعت اول دستیار الهام بودم.
مربیها میگفتند چهارسالی میشود که تدریس نداشته. آنقدر خوشحال بودند که یکی دو نفرشان هوس کرده بودند در کلاسش که آموزش پیشرفته شیرینی پزی بود، شرکت کنند. و در این رابطه سربه سر الهام میگذاشتند و او صبورانه فقط نگاهشان میکرد. گاهی حس میکردم از بس صورتش بدون تغییری مانده مثل ماسکی شده که اگر بخندد میشکند. اما همه دوستش داشتند. ساعت هشت و سی دقیقه بود که همه مربیها برخواستند تا به کلاسشان بروند. در کل 9 کلاس داشتیم. شیرینی پزی که دو مقطع پایه و یشرفته یا مدرن را در برمیگرفت. آشپزی پایه، آشپزی سنتی حرفه ای ، آشپزی مدرن، آشپزی بین الملل، کافی شاپ، میوه و سفره آرایی و در آخر پخت و تزیین کیک .
به دنبال الهام، لباس عوض کردم و وارد کلاس شدم. ده هنرجو داشتیم که همه روپوش سفید پوشیده بودند و به احترام ما برخواستند. قیافه ها را از نظر گذراندم. در این کلاسها در هر مقطع سنی هنر جو دیده میشد. نگاهم میخ نگاه اشنایی شد . لبخند زد و سر تکان داد. آب دهانم را قورت دادم و با تعجب با تکان سر جوابش را دادم. الهام کلاسش را شروع کرد . بسیار جدی بود و من خوشحال بودم با او کلاس نداشته ام. زیرا با معلمهای سخت گیر و جدی همیشه مشکل داشتم. مرا به عنوان دستیارش معرفی کرد و مشغول به کارش شد. تمام دو ساعت کلاس ذهنم به سمت لبخندهای گاه و بیگاهی میرفت که از جانب هدیه نثارم میشد. کلاس که تمام شد، الهام بیرون رفت و من ماندم تا وسایل را جمع و جور کنم. هنرجوها تک تک خداحافظی کردند و خارج شدند. طولی نکشید که من ماندم هدیه.
-چطوری عروس؟
نگاهم بالا آمد و بر صورت خندانش نشست.
-چی شده اومدی کلاس شیرینی پزی تنبل خانم؟
-گفتم از عروسمون کم نیارم. زشته عروس از خواهرشوهر سر باشه . تنبل هم خودتی.
این را گفت و با خنده شروع به کمک کرد.
-من که..دیگه زن داداشت نیستم.
غش غش خندید.
-کی گفت تو؟ اوه یک دختر دیدم برا داداشم مثل پنجه آفتاب. از هر انگشتش تن تن هنر میباره. تازه زبونشم دراز نیست. داداشمم حرص نمیده.
نگاهم را به او که مثلا در پوسته جدی اش فرو رفته بود دوختم. شوخی بود ولی کمی اذیتم میکرد.
-به سلامتی. عروسیشون خبرم کن.
جدی روبه رویم ایستاد.
-شرمنده هما جون. باباهامون دعواشون شده نمیتونم دعوتت کنم . ایشالا اگه شوهر کرده بودی با آقاتون دعوتت میکنم.
نگاه از او گرفتم.
romangram.com | @romangram_com