#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_213

سرم را داخل اتاقش بردم:
-سلام. کاری با من داشتید
-بیا تو هما.
داخل اتاق شدم و نگاهم همه جای آن را زیر و رو کرد. اتاق کوچکی بود با یک دست مبل و یک میز بزرگ برای مدییت و پر از گواهی نامه های بین المللی.
-جانم الهام خانم؟
نگاه ریز بینانه اش را به من دوخت:
-این بسته مال توئه.
با تعجب نگاهم بین او و جعبه ی روی میزش چرخید:
-مال من؟ کی فرستاده؟
-نمی دونم پیک آورد.
با تعجب نزدیک میزش ایستادم. هر چه جعبه را بالا و پایین کردم اثری از فرستند نیافتم.
-اگه بهت کمک میکنه ، اون گلم روش بود.
ایروهایم بالا پرید. به سمتی که اشاره کرد نگریستم. یک شاخه مریم نزدیک جعبه قرار داشت. نفسم در سینه حبس شد. تنها کسی که برایم گل می فرستاد سام بود. ان هم گلهای رز قرمز رنگ. ولی او که از ایران رفته بود؟ هر که بود از علاقه من به مریم باخبر بود. با تردید گل را برداشتم.
-موسسه جای این کارا نیست دختر جان. به نامزدت بگو برات هدیه اینجا نفرسته.
نامزدم؟ قلبم تند تند کوبیدن را از سر گرفت. آب دهانم را قورت دادم. نامزدم؟ هادی؟ ولی او که از من چیزی نمی دانست؟ از این کارها هم بلد نبود. در ضمن نامزدی هم در کار نبود.
-به جای نگاه کردن بهش بازش کن.
با تردید بسته را بازکردم. تمام بدنم قلب شده بود و ضربان داشت. آنقدر تند میکوبید که حس میکردم صدایش به گوش الهام هم میرسد. داخل جعبه ، پر از برگهای رز بود و روی آن گوشیم قرار داشت. صدای خودم در سرم اکو شد.""گوشی ام؟ " ناباور گوشی را بلند کردم. الهام باز سرش را تکان داد. آب دهانم را قورت دادم و بی اراده لبخند بزرگی روی لبهایم شکل گرفت. انگار در دلم قند آب میکردند. نگاهم به چهره و ابروهای بالا رفته الهام افتاد. خنده ای نایاب تحویلم داد:

romangram.com | @romangram_com