#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_214
-امان از دست شما جوونا. چرا به خودت نداده؟
ناگهان لبخندم جمع شد. پر بغض به گوشی نگریستم . دیگر از دروغ بیزار بودم:
-نامزدیمون به هم خورده. بابام و باباش دعواشون شده. اینو پس فرستاده بودم.
الهام بهت زده نگاهم کرد. اما طولی نکشید که به همان الهامی که صورتش را ماسک بی احساسی می پوشاند تبدیل شد.
-پس خاطرت رو خیلی میخواد. با این حال بهش بگو دیگه از این کارا نکنه. خب؟
لب گزیدم و چشمی گفتم. جعبه را برداشتم و خواستم از اتاق خارج شوم که الهام صدایم کرد.
-گلت.
-مال شما . من میتونم برم خونه؟
-اگه کارت تموم شده حتما.
خداحافظی گفتم و سریع از اتاق خارج شدم و به کلاس رفتم. لباس پوشیدم و از موسسه خارج شدم. حیف که سیم کارتم را شکسته بودم. هرچند شاید بهتر هم بود. چرا که بابا شدیدا در موضعش نسبت به هادی مانده بود. بغض کردم و به سمت خیابان راه افتادم. تا خانه راهی نبود و پیاده میشد 10 دقیقه. باران نم نم شروع به باریدن کرده بود . گوشی را در دستم گرفتم و به سینه فشار دادم و آه کشیدم. بعد داخل کیفم پرتش کردم و کمی به قدمهایم سرعت دادم. هر روز از جلوی مغازه اش رد میشدم. در واقع مغازه اش ، نبش کوچه ای که آموزشگاه در آن قرار داشت ، واقع شده بود. اصلا مگر کار و زندگی نداشت که افتاده بود دنبال من؟ مگر سوپرگوشت پدرش نمی رفت؟
موقع عبور از کنار مغازه اش از کنار چشم دیدم که دوستش کرکره مغازه را پایین میکشد. باران شدیدتر شده بود. قدم تند کردم تا سریع تر خودم را به خانه برسانم. از هیچ چیز بیشتر از خیس شدن زیر باران بدم نمی آمد. از نم گرفتنهای لباسم بیزار بودم. با همه تند رفتن ها آخر در حالیکه چادرم از باران سنگین شده بود به خانه رسیدم.
سلامی آرام به مامان و بابا دادم و داخل اتاقم شدم. لباسهایم را به سرعت عوض کردم و گوشی را دوباره بیرون کشیدم. احساسم میان شادی و غم مانده بود و دلم پر تلاطم بود . گوشی را روشن کردم. ولی حیف که نمیشد از آن استفاده کرد. شاید هم بهتر بود. هر چه وابستگیم به هادی کمتر میشد ، بهتر بود . اما از این ناراحت بودم که ممکن بود پیامی بفرستد و با دریافت نکردن جوابی ناراحت یا نگران شود. او که نمی دانست سیم کارتم را شکسته ام. زانوهایم را در بغل گرفتم. با ویبره رفتن گوشی از جا پریدم. با بهت به آن نگریستم.
پیام را باز کردم.
-آدم هدیه تولدش رو پس نمی فرسته. این خط رو خاموش نکن. خواهش میکنم.
سیمکارت داشت؟ لبخندی روی لبم کش آمد. فکر میکرد خط قبلی را خاموش کرده ام؟ سریع برایش پیام فرستادم
-سیمکارتم رو خاموش نکرده بودم. شکستم.
-چرا؟
romangram.com | @romangram_com