#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_212
-دیگه نبینم از سر سفره قهر کنی و بری.
اخمهایم در هم فرو رفت.
-فکر این پسره هادی رم از کله ات بکش بیرون. دوستش دارم و اینا رو هم بریز دور. جنازه اتم رو کولش نمیذارم.
قلبم از غم تیر کشید. بغض به گلویم فشار می آورد
-چرا؟ مگه خودتون تعریفشو نمیکردید؟
-همین که گفتم. غش کردن و اینا رو هم بریز دور. سرت رو میندازی پایین و مثل بچه آدم زندگیتو میکنی. بالاخره یکی پیدا میشه که لایق دختر من باشه.
-ولی آقاجون.
-همین که گفتم. اگه قراره من به حرفت گوش بدم تو هم باید بگی چشم.
دلم عجیب گرفته بود. خدایا باورم نمیشود که اینقدر دادن این قول سخت باشد. شاید اگر دو ماه پیش بود شنیدن این حرف از خدایم هم بود، ولی حالا که روی دیگر سکه را دیده بودم، امروز که حرفهای هادی را شنیده بودم، دادن این قول برایم از خوردن زهر سخت تر بود.
چشمم آنقدر آرام بود که خودم هم به زور شنیدم، ولی بابا با رضایت سری تکان داد یعنی، همان چشم نیم بند را هم قبول دارد. انگار نه انگار که به صورت غیرمستقیم اجازه را داده بود، طعم اوقاتم چون حنظل تلخ مینمود.
جواب مساعد بابا برایم ، خیلی شیرین بود. بازگشت به محیط کار، آن هم در آموزشگاه، برایم نوید روزهای بهتر داشت. نوید حرکت. انگار شادی من مسری بود که مامان هم خوشحال می نمود. هرچند که بابا به وعده اش عمل کرده بود و یک روز در میان آرامشمان را بر هم میزد و حتی شبها در خانه می ماند . اوایل برایم حضور دوباره اش سنگین بود ، ولی کم کم متوجه شدم که روحیه مامان بهتر می شود. وابستگی شدید او به مردی چون پدرم همیشه رنجم می داد. حالا دیگر مطمئن بودم که مادرم از آن دسته آدمهایی است که همیشه راضی به تقدیر است و حتی حضور کسی مثل سایه را نیز در زندگی اش می پذیرد. هر چند بسیار آرامتر شده بود و گاهی حس میکردم از همه دوری میکند. طوریکه صدای بابا را درآورده بود. چرا که عادت داشت مامان دائم دورش بچرخد. اما مامان دیگر یا در حال پخت غذا بود و یا می خوابید و حتی دیگر دعواهایشان هم کمتر شده بود و من شدیدا از این آرامش قبل از طوفان می ترسیدم.
حضور خانم محبی در کلاس باعث شد که از افکارم خارج شوم. وسایل را مرتب کردم و به سمتش چرخیدم:
-چیزی شده خانم محبی؟
-خانم شفق گفتند صدات کنم.
سرم را تکان دادم و از کلاس خارج شدم. چقدر ین آموزشگاه را دوست داشتم. از در هم پیچیدن بوهای متفاوت سرمست میشدم. بوی غذاها و ادویه های تند هندی ، با کارامل و هل و بکینگ پودر معجون عجیبی می ساخت و وای به روز که نوبت کلاس آشپزی غذاهای ایتالیایی بود. آن وقت بود که بوها کلافه کننده میشد و معده ام به سر و صدا می افتاد. جلوی در اتاق الهام ایستادم و در زدم. همکاری با او را دوست داشتم. با اینکه فقط دو هفته از شروع کارمان میگذشت ولی چنان برخوردی با من میکرد که احساس خوب دیده شدن در تمام سلولهایم جاری میشد.
-بیا تو
romangram.com | @romangram_com