#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_207

انگار انتظار نداشت با روی خوش نزدیکش بروم. خودش می دانست که همیشه بعد از دعواها و مشاجرات تا مدتها طرف صحبتش نمی شوم. اما اینبار فرق میکرد. باید اجازه میداد تا سرکار بروم چون دلم نمیخواست مخفیانه به سرکار بروم . وقتیمامان هم با تعجب به کار کردنم رضایت داد، با خودم عهد کردم که رضایت بابا را هم بگیرم. با خودم می اندیشم که عجب غش کردن به صرفه ای بوده است. به کمک مامان سفره ناهار را پهن کردیم. مدتها بود ناهار را هم با ما نمیخورد . نارضایتی در رفتار مامان کاملا مشهود بود. انگار به نبودش عادت میکردیم. نگاه اخم آلودش به سمت دیس برنج کشیده شد.
-چرا این غذا اینقدر کمه؟ همین کارا رو میکنی این بچه روز به روز لاغرتر شده.
آهی کشیدم. باز نرسیده بهانه تراشی را شروع کرده بود. مامان براق شد و خواست جوابش را بدهد که با التماس صدایش کردم. بعد من نیز اخمهایم را در هم کردم.
-این غذا برای ما زیادم هست. چون شما اومدید مامان همه رو کشید وگرنه دو وعده ما میشه.
با بهت نگاهم کرد. اما من دلگیر از او رو گرفتم. بعد از نزدیک به شش ماه تازه به صرافت بلایی افتاده بود که بر ما نازل کرده است.
-یعنی چی؟ برای همین مریض میشی. دو روز نباشم این وضعتونه.
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم. با اکراه برنج کشید. من و مامان هم بعد از او، کفگیری برنج روانه بشقابهایمان کردیم. غذا از گلویم پایین نمی رفت. متوجه نگاه خیره اش روی دهانم بودم ولی آنقدر مغرور بود که نپرسد دندان شکسته را چه کرده ای. نگاهش ریز شد و روی دستهای مامان نشست. پس برایش بی اهمیت نبود. دلم برای مادرم می سوخت که تنها سرمایه ی زندگیش را خرج دندان من کرده بود. مامان بی توجه به او با غذایش بازی میکرد.
-انگار من تو خونه خودم زیادی شدم. این چه وضعشه. اصلا از این به بعد ناهار و شام خونه ام . بلکه این وضع درست بشه.
نگاه عصبی مامان روی صورتش نشست.
-چیه دستپخت خانم دلتو زده!
-فضولیش به تو نیومده. هرکاری دوست داشته باشم میکنم.
با عصبانیت بشقاب را کنار زدم. دستهایم می لرزید
-بسه. تو رو خدا دوباره شروع نکنید.
نگاه هر دو روی من نشست. قبلا هم موقع درگیری هایشان دخالت میکردم ولی نه به این شدت. نگاهم به اشک نشست.
-تو رو جون هر کی دوست دارید بس کیند.
از کنار سفره بلند شدم. بابا ناباور صدایم زد. نایستادم. خسته بودم و دلم داد و بیداد نمیخواست . به اتاقم رفتم و کنار دیوار سر خوردم. چرا این دو نمی توانستند حتی بعد از مدتها یک وعده غذا را بدن مشاجره با هم بخورند؟ تا به یاد دارم اگر سکوتی میانشان بود هم به دلیل قهر مامان و یا بابا بود و بس. وگرنه اگر کار به زد و خورد هم نمیکشید. دعوای لفظی عضو جدایی ناپذیر مکالماتشان بود. صدای بابا را شنیدم.
-هما چش شده؟

romangram.com | @romangram_com