#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_206

-هما جان زندگی فراز و نشیب زیاد داره. وقتی اون روز و توی اون حال دیدمت تا مدتها خواب راحت نداشتم. ولی حالا که می بینمت دوباره سرپا شدی خیلی خوشحالم بخصوص که مرد همراهت آدم خوبی به نظر میاد. هرچند خیلی لاغر و گرفته ای ولی زندگی با تلاش ساخته میشه. برای داشتن خوبی ها باید بجنگی. دوست ندارم دیگه بشنوم که نشستی تا چیزی تغییر کنه. تو کسی هستی که با اطمینان و آگاهانه سام رو رد کردی. ننشستی تا کسی به دادت برسه، حتی من. پس الانم برای بهتر شدن وضعیتت باید تلاش کنی. روزی میرسه که افسوس توانایی های حالات رو میخوری.
-خاله!
پرده شفاف اشک را از چمشمش زدود.
-قول بده بیای پیشم.
-قول میدم خاله. من هنوز مشتاقم بدونم سرنوشت سدا و لئون چی شد.
لبخند غمگینی زد و گوشم را از روی چادر کشید:
-ای شیطون. منتظرت هستم. فقط زیاد منتظرم نذار. میدونی...من آفتاب لب بومم و زیاد بهم اعتباری نیست.
با اعتراض صدایش کردم. پیشانیم را بوسید.
-برو به سلامت. زود بهم سر بزن. قدر لحظه لحظه ی زندگیت رو هم بدون. حتی لحظه های تلخ رو.
با اینکه متوجه منظورش نبودم. سرم را تکان دادم و چشم گفتم. خداحافظی کردم و بیرون آمدم. موقع خداحافظی از فروشنده ها آقای کافیان جلو آمد و جعبه ای شیرینی به دستم داد:
-از طرف خاله است. بازم به ما سربزنید.
تشکری کردم و خداحافظی نمودم. بیرون از قنادی، هادی داخل ماشین به انتظارم نشسته بود. عجب روز عجیبی بود امروز. فکر فتن به سر کار نیرویی عجیب به جانم تزریق میکرد. خبثانه اندیشیدم، شاید به بهانه بیماریم بتوانم پدرم را راضی کنم. با انرژی مضاعف به سمت ماشین رفتم. همه این لحظات خوب را مدیون هادی بودم و مادرم!

حس خوبی از وقتی بازگشته ام، در تمام وجودم پیچیده است . امروز روز خوبی بود و من این را با تمام وجود احساس میکردم. برق رضایت چشمهای مامان، با دیدن دندانم مرا به عرش می رساند. چقدر مادر بودن شیرین است. گذشتن از خود برای فرزند شیرین است که برق نگاهش بعد از مدتها خاموشی نمی گیرد. وقتی لباس عوض کردم از هادی پرسید و من کمی گله کردم که چرا بدون هماهنگی با من کاری کرده است . بخصوص که هر دو می ترسیدیم کسی ما را با هم ببیند و خبرش به بابا برسد. اما مامان در برابر حرفم فقط سکوت کرده بود . می دانستم که علاقه ی زیادش به هادی باعث شده چنین ریسکی بکند.
نخواستم بیش از این ناراحتش کنم و خوشیم را زایل کنم. پس به آشپزخانه رفتم تا وسایل ناهار را آماده کنم. در با صدای ناهنجاری باز شد و صدای سلام آرام مامان، خبر از آمدن بابا می داد. پوزخندی کنج لبم جان گرفت."چه عجب!" فردا تاسوعا بود و مثل هر سال نذری داشتیم و بی شک برای همین سر و کله اش ، بعد از سه روز پیدا شده بود. چقدر دلگیر بودم که رفت و آمدهای پدرم کم و کمتر میشد. نفس عمیقی کشیدم و بیرون رفتم. سر بابا به سمتم چرخید. نگاهش رنگ عوض کرده بود یا توهم میزدم؟
-سلام.
-سلام بابا.

romangram.com | @romangram_com