#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_205

انگار برق سه فاز به من وصل کرده بودند. تکان خفیفی خوردم.
-چـــــــی؟
همه چیز مثل فیلمی ، به سرعت از جلوی چمهایم عبور کرد. روز اولم و اینکه الهام از همان اول مثل یک آشنا با من برخورد کرده بود. فامیل آشنای شفق. نگاههای سختگیرانه اش وقتی اشتباه واضحی انجام میدادم. اه کشیدم. موسسه شفق! خدای من الهام صاحب آموزشگاه بود . خاطرم بود که فقط یکبار از دور او را دیده بودم. حالا درک اینکه سدا اینقدر راحت مرا پذیرفته بود ، بهتر بود. من یکی از بهترین هنرجوهای آموزشگاه بودم و احتمالا الهام با دیدنم توصیه مرا کرده است . پس کار قبلیم را نیز، تا حدودی به او مدیون بودم.
الهام به قالب همیشگیش بازگشت: نمیخوای قوبل کنی؟
زبانم بند آمده بود. به هادی نگریستم. با رضایت چشمهایش را بست و گشود. یعنی با کار کردن زنها مشکلی ندارد؟ سدا به فریادم رسید:
-موقعیت خوبیه هما جان. نزدیک خونه اتون هم هست.
-اجازه میدید ...مشورت کنم.
هر دو متوجه منظورم شدند. دلم نمیخواست هادی را کوچک کنم ، ولی واقعیت این بود که اختیار من به دست پدرم بود.
-حتما.
الهام برخواست و روبرویم ایستاد:
-مطمئن بودم منو نشناختی . به هر حال، اگه موافق بودی ، روز شنبه بیا آموزشگاه.
با من دست داد و با هادی خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد. چای و شیرینی که خورده شد ، هر دو برخواستیم. سدا به سمت هادی چرخید:
-میتونم چند لحظه با هما جان تنها صحبت کنم؟
-البته. من بیرون توی ماشین منتظرم. از آشنایی با شما خیلی خوشوقتم خاله .
-منم همینطور. امیدوارم خوشبخت بشید. بازم پیش ما بیاید.
-حتما. با اجازه.
هادی که از در بیرون رفت سدا روبه رویم ایستاد:

romangram.com | @romangram_com