#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_204

-کلا نمیخوای کار کنی یا اینجا نمیخوای برگردی؟
شرمگین لب گزیدم. چقدر خوب بود هادی ماجرا را می دانست و به فریادم رسید:
-به خاطر مسایل پیش اومده، روبرو شدن و کار کردن دوباره با همکاراش یکم براش سخته خاله خانم.
از درک بالای هادی احساس رضایت را با اعماق قلبم حس کردم. سدا خندید:
-همون خاله کافیه پسرم.
با رضایت به ما نگریست و هادی را مخاطب قرار داد:
-خیلی خوبه صداقت دارید و چیزی رو از هم پنهون نکردید. راستش من هنوز خودمو توی اون ماجرا مقصر میدونم. به پدر هما جان هم گفتم، به تو هم میگم پسرم، توی اون ماجرا هما بی تقصیر بود. تمام تلاشش رو هم کرد که همه چیز بی حاشیه تموم بشه، ولی خب نشد.
هادی نگاهی به من انداخت. چشمهایش می درخشید:
-من به هما اعتماد دارم . وقتی گفت چیزی نبود همون موقع قبول کردم. اصلا امروز برای همین اینجاییم . دلم میخواد باور کنه که باورش دارم.
قدرشناسانه نگاهش کردم. برق رضایت در چشمهای سدا درخشید. الهام سرفه ای مصلحتی کرد:
-خب پس بازم میخوای کار کنی. فقط اینجا نه درسته؟
کار دوباره؟ اگر همه چیز خوب بود چرا که نه. با افسوس آه کشیدم.
-اگه بتونم خیلی دوست دارم
الهام به هادی نگریست . خبر نداشت مانع اصلی من پدرم است نه هادی. با اینکه هادی نامزدم نبود و حقی بر من نداشت دوست داشتم نظرش را راجع به کار کردنم بدانم .
-تو موسسه نیاز به همکار دارم. این ترم خودمم کلاس برداشتم. میخوام وقتایی که نیستم کلاسو اداره کنه و وقتای دیگه هم دستیارم باشه. نظرت چیه؟
شوکه به او نگریستم. موسسه؟ از چه حرف میزد؟ برای اولین بار دیدم چشمهایش درخشید و لیخند بزرگی روی لبهایش جا خوش کرد. متوجه شد چیزی نفهمیده ام
-همونجایی که کلاس آشپزی رفتی.

romangram.com | @romangram_com