#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_203
-نه
به وضوح صدای نفس عمیقش که بیرون داد را شنیدم. طوطی با صدای بلند به او خندید. سدا که متوجه معذب شدنم شده بود برخواست و مرا بلند کرد:
-خانما ما بریم دفتر من، شما هم به کارتون برسید.
همه بلند شدند و مجددا از دیدن دوباره ام ابراز خوشحالی کردند. کنار در، الهام هم به ما پیوست . داخل سالن سدا به سمت هادی رفت و همراه او به نزد ما آمد. همه با هم به دفتر سدا رفتیم . کاملا متوجه بودم که الهام هادی را بررسی میکند. بینوا خبر نداشت که بین ما دیگر هیچ چیزی نیست. قیافه هادی خوشبختانه چیزی از نارضایتی نشان نمیداد. در قالب بزرگتر پسندش وارد شده بود. همان قالبی که همیشه کنار بزرگترها داشت. جدی و مودب. سدا سکوت را شکست:
-خیلی خوشحالم دوباره می بینمت هماجان. (مهربان به هادی نگریست) و خوشحالم که همراهت آدم خوبیه.
لبخند هادی از نگاهم مخفی نماند. کسی جز من نمی دانست که چه موجود بدجنسی است. اخمها و نگاه جدی اعصاب خوردکنش را هم ندیده بودند. به خاطر مظلوم نمایی اش، چشم غره ای به او رفتم که باعث شد هر سه بخندند. از حرص لب جویدم.
-این دختر ما خیلی شیطنت داره پسرم، ولی دنیای مهربونیه. اگه من شما رو نمی شناسم ، عوضش هما جان رو خوب میشناسم. توی این مدت بهم ثابت شده چه دختر خوب و عاقلیه. امیدوارم قدرش رو بدونید و با هم دیگه زندگی خوبی رو بسازید.
-حتما خاله خانم.
در اتاق باز شد و سمیه با ظرفی شیرینی و استکانهای چای وارد شد. نگاهی به هادی انداخت، برایم چشمکی زد و از اتاق خارج شد . هادی شیرینی از ظرف برداشت و در دهان گذاشت و با رضایت چشم بست.
-طعمش رو هیچ جایی نچشیده بودم
سدا با شادمانی نوش جانی گفت:
-دوست دارم شیرینی عروسیتونم از همین جا بخرید.
ان شالله غلیظ هادی لبخند را روی لبهای سدا آورد. الهام کمی جابه جا شد:
-هما واقعا نمیخوای کار کنی؟
به خاله نگریستم و با شرمزدگی سر به زیر انداختم. می دانستم بابا محال است اجازه دهد به اینجا بازگردم.
-نه.
خاله دستم را در دستش فشرد:
romangram.com | @romangram_com