#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_202
ثریا به میان حرفهایمان آمد:
-غصه نخور دخترم. توی همه ازدواجا اینا پیش میاد. مهم برخورد شما دوتاست. توکل کن به خدا.
سدا حرفش را تایید کرد:
-ثریا راست میگه عزیزم. همینقدر که فرصت داری بشناسیش خوبه. برخورد شما میتونه خیلی چیزا رو حل کنه.
طوطی نگاه کنکاشگرش را به صورتم دوخت و ابرویی الا انداخت:
-بجز نامزد بازی دیگه چکار میکنی؟
همه خندیدند و من در دل پوزخند زدم:
-فعلا هیچی. توی خونه نشسته ام تا چی پیش بیاد.
اخمهای سدا در هم رفت. بشری باز هم در غالب معلم سختگیرش فرو رفت:
-شرایط خودبخود عوض نمیشه. خودت باید عوضشون کنی. بجز شناخت ، باید تلاششم بکنید تا به خواسته هاتون برسید. آب راکد میگنده.
چقدر این زن جدی بود. هادی هم قبلا اینقدر جدیت داشت؟
-گاهی نمیشه شرایط رو تغییر داد. باید منتظر موند تا خودشون تغییر کنه.
الهام سری تکان داد: همیشه میشه تغییرشون داد . بستگی به آدمش داره که چقدر منتظر امدادهای غیبی بمونه.
-فعلا که من گیر کردم بین خانواده ها. حتی ...کارمم از دست دادم.
معصوم ناگهانی پراند:
-یعنی نمیخوای برگردی؟
همه به دهان خیره شدند. معذب بودم:
romangram.com | @romangram_com