#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_190

-هما داری چه بلایی سرخودت میاری هان؟ اسم این دکتر لعنتی مامان چیه؟ انگار تو بیشتر از اون بهش نیاز داری!...این چرت و پرتا چیه میگی!! چند وقته رفتی تو هپروت و هیچی نمیفهمی؟ تو..تو سقط کردی؟ کسی این حرفو زده باشه خودم نفله اش میکنم. اگه تو سقط کردی ، پس اون فرنگ بدبخت که گوشه بیمار...
اتاق دور سرم چرخ خورد فرنگ...سقط جنین...صدای آرش که صدایم میکرد را میشنیدم ولی توان تکان خوردن نداشتم. فرنگ..فرنگ خواهرم...چند وقت بود که ندیده بودمش؟...فرنگ...خواهرم...چقدر از او نامید بودم که به بالین بیمارم نیامده بود؟!..خواهرم، تنهاییش، غمش، ...آب سردی که به صورتم پاشیده شد از آن گرداب وحشتناک نجاتم داد. بغضم ترکید و زیر گریه زدم. سرم در آغوش مادرم فرو رفت.
-چه کار کردی آرش؟ آخ...من چی بگم به شما..مگه خودم زبون نداشتم بهش بگم؟..سه هفته است این طفل معصوم رنگ خوشی ندیده...آخه چه دردی داشتی بهش بگی؟..ای خدا....آروم عزیزم...آروم دخترم...هما جان..هما مادر...هما...ای خدا منو بکش...هما؟!
به زور لب باز کردم. صدایم بین هق هق های خفه شده بود:
-فرن..گ..ما..مان..
-اون خوبه مادر..تو به فکر خودت باش...حماقتی کرده داره چوبشو میخوره..
-ما..مان.
-جونم...آخه مگه نمی بینید بچه رنگ به رو نداره..ای خدا شادی به من نیومده....آرش چرا بیفکر کار میکنی هان؟ مگه دکترش نگفت مواظب باشید هان؟
آرش سرش را زیر انداخته بود
-خودتونو اذیت نکنید مامان جون...برید کنار من آرومش میکنم
زیبا ماهان را به دست آرش داد و به جای مامان کنارم نشست. خواهرانه های این خواهر غریب آتشم میزد.
-تو..بگو...بگو..چی شده؟
اشکهایم بی صدا می بارید. زیبا به زحمت مامان و آرش را از اتاق بیرون کرد . قرصی در دهانم گذاشت و شقیقه هایم را ماساژ داد.
-بذار آروم بشی بهت میگم..باشه؟
سر تکان دادم . آرام آرام تکانم میداد مثل فرزندی که در آغوش مادر پناه میگیرد ، در آغوشش آرام گرفته بودم. چشمهایم اما از کار نمی نشست و اشک آرام آرام روی صورتم می بارید. مدتی را همینطور آرام بودیم. کم کم ضربان قلبم آرام تر شد و لرزش دستانم کمتر. به خودم و وضع اسفبارم پوزخند زدم. استرسهای این مدت چه بلایی بر سرم آورده بود که قرصی اینچنین آرامم میکرد؟ به زحمت لب باز کردم.
-بگو زیبا. دارم دق میکنم.
نفس عمیقی کشید و صدای آرامش سکوت را شکست:

romangram.com | @romangram_com