#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_189

-نمیگم سنش کم بود، ولی بخدا به 30 ساله ها پیرمرد نمیگن!
با چشمهای براق شده نگاهش کردم. در این چند روز نگذاشته بودم کسی از آن شب لعنتی حرف بزند . دستهایم می لرزید. قلبم هم
-کدوم پدر 30 ساله ای دختر 23 ساله داره!

از صدای فریادم جا خورد. دستهای لرزانم را محکم در دست فشرد. نگاهش متعجب بود . چیزی نگذشت که نگاهش رنگ عوض کرد و مرا محکم در آغوش کشید. بغض داشت خفه ام میکرد:
-هما...وای هما...ببین این بدبینی داره چی به سرت میاره...وای خدا...خدا...
نمی فهمیدمش. درکش نمیکردم. نگذاشت از آغوشش بیرون بیام.
-خواهر دیوونه من. ته تغاری لوس بابا...حالا می فهمم که زیبا راست میگه..لوس بابا بودن این بلا رو سرت آورده...بابا زن گرفته، سر مامان هوو آورده، اون بنده خدا باید بریزه به هم...تو چرا اینطوری شدی!...بابا اصلا خیلی بد، ولی هیولا نیست که بخواد دخترش رو دستی دستی بدبخت کنه که. خواهر خلم، سِد مجید، برا داداشش اومده بوده خواستگاری ، نه خودش. کیه تو کسبه که از عشق سید به زنش بیخبر باشه؟...بابا برای تو دهنی به خونواده هادی راهشون داد...وای دختر...وای. از چند روز پیش میگم خدایا این پسره چه دیوی بود که این دختر غش کرد. ببین با روح و روانت داری چکار میکنی.
ناباور در آغوشش بی حس شده بودم. آن همه غم، آن همه دردی که به جانم ریخت بیهوده بود؟ اشک بی اجازه از چشمم سرخورد. آن شب تا مامان گفت که بابا با مردی آمده که خواستگار من است، و به محض دیدن مرد همراهش آنقدر شوکه شدم که دیگر ه هیچ چیز توجهی نشان ندادم. همانجا از پا در آمدم. بغضم را فرو دادم. نمیخواستم بابا تبرئه شود. او مقصر بود. مقصر تمم لحظات سختی که بر من گذشته بود. طلبکار به آرش نگاه کردم. انگار جای او بابا بود و میخواستم محاکمه اش کنم
- اینجا من نفهمیدم، قبلش چی؟ کتکی که به خاطر رد شدنم خوردم چی؟
آرش سرش را تکان داد و اخم کرد و دستش را نوازشگونه بر صورتم کشید:
-حرفای علی آقا برای بابا گرون بوده هما...بابا خیلی مغروره..اینو میدونی..نتونسته سر رفیقش تلافی کنه...سر تو تلافی کرده. نمیدونم بابا چرا اینطوریه! از بچه گی یادمه دق دل ، مشکلات بیرونش رو، با زور توی خونه خالی میکرد. شاید اگه از بچه گی اینقدر فشار روش نبود اینطور آدمی نمیشد.
اشکهایم را پا کردم و هلش دادم:
-پس همه مقصرن جز بابا؟
-نه ...اون از همه بیشتر مقصره..بعدشم من که دل به ته تغاری ندادم...ندیدم چقدر آسیب دیدی..ندیدم لرزش دستات بیشتر شده...
-آرش؟! آبروم حراج شده میفهمی..نامزدم ردم کرده...پشت سرم هزارتا حرفه...خودم شنیدم خانم همسایه گفت بچه...سقط ...کردم.
چشمهای آرش فراخ شد. .یا خدایی گفت و محکم تکانم داد:

romangram.com | @romangram_com