#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_188

-چون تو راهی داره!
-چی؟؟ آرش!
-چیه داری دوباره عمه میشی خب.
-چرا اینقدر زود؟ ماهان تازه داره سه سالش میشه!
-شد دیگه...روشم زدن پس گرفته نمیشه، چون قراره بشه عشق باباش!
خندید . من هم به شادیش خندیدم . نفسش را پس گردنم فوت کرد و باعث شد گردنم را جمع کنم.
-نکن! این عوض شیرینیته
-شیرینیتم میدم عمه قزی. دعا کن این یکی بشه دختر...جنسمون جور میشه.
اخمهایم در هم رفت.
-از دختر بودن خودم چه خیری دیدم؟ نه داداش خدا کنه اینم بشه پسر.
اخم کرد و جلوی رویم نشست:
-هما!
سرم را گرداندم. حوصله هیچ چیزی نداشتم. حتی همان شادی کوتاه لحظات قبل از دلم پریده بود. ترحم داخل چشمانش را دوست نداشتم.
-میشه بری بیرون.
نگاهش روی نایلون داروها بود. با اخم جلو کشیدشان.
-این پسره خیلیم بد نبود. یعنی اینقدر هادی رو دوست داشتی که به خاطرش اون حال شدی؟ وقتی بابا سراسیمه بهم زنگ زد داشتم جون میدادم بخدا.
-این بحث تکراری رو بس کن آرش. اگه خواستگار پیرمرد برای خواهرت ناراحتت نمیکنه و خیلیم خوبه من دیگه حرفی برا گفتن ندارم. بعد میخواد دختر دارم بشه!

romangram.com | @romangram_com