#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_191
-نمی دونم حکمت خدا چیه، به یکی که میخواد نمیده، به یکی که نمیخواد زیاد میده . فرنگ بینوا سه هفته قبل فهمیده بود حامله است . منم اتفاقی فهمیدم. نمیخواست هیچکس بفهمه. توی سونوگرافی دیدمش
-خیلی وقته میدونی بارداری؟
-نه. تازه فهمیدم. دو روزه. اون روز رفته بودم چکاب. کیست داشتم. دکتر گفت برای درمان کیست باید داروهای ضدبارداری قطع بشه...خب..
لبخند زد و من هم لبخند زدم. ادامه حرفش را نگفته میتوانستم حدس بزنم.
-فرنگ چی؟!ا
آهی کشید:
-وقتی فهمیدم بارداره خیلی تعجب کردم. با وجود آقا ناصر ، خیلی این موضوع ناراحت کننده بود. خودشم حسابی شوکه بود. بخصوص که خودتم میدونی نادر به خاطر ضربات مغزی توی بارداری مشکل داره.
قلبم از مظلومیت خواهرم فشرده شد. صدای گریه های بیمار گونه نادر در ذهنم اکو میشد. دردهای فرنگ تمامی نداش. هنوز یاد روزی که فهمید نادرش بیمار است آتشم میزند. صبر زیبا کم طاقتم کرده بود . می دانستم که دارد زمینه سازی میکند تا آرام آرام حرف اصلی را بزند ولی طاقت نداشتم
-چرا بیمارستانه؟ ناصر که...حماقتی نکرده؟
-نه...اینبار حماقت خودشه ، یک هفته پیش، از ترس شوهرش رفته جنینشو سقط کرده، پیش یکی از همین زنای نابلد...افتاده به خونریزی. چند روز بیهوش بود...
یا فاطمه زهرایی بر لبانم جاری شد. چه کرده ای با خودت فرنگ؟ چه بر سرخودت آورده ای؟
-چرا من نفهمیدم؟
-حال خودتم بد بود عزیزم. مامان جون نذاشت بهت بگیم...نمیدونم چرا آرش از دهنش پریده.
اشکهایم را پاک کردم باید به دیدنش می رفتم. خواهرم که غمخوار دیگری نداشت. بینوا فرنگ..بیچاره خواهرم:
-حالا خوبه؟ کی مخص میشه؟
-بهتر از توئه ولی خب افسرده شده.
-ناصر چی؟
romangram.com | @romangram_com