#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_179
کنارش زدم و با دو خودم را به بیرون کافه رساندم. دیگر نمی تونستم نگاهش کنم. دیگر نمی خواستم بمانم . دلم زار زدن میخواست. فقط می دویدم و هیچ اهمیتی به او که صدایم میکرد، نمی دادم. اشکهای مزاحم را با دست کنار زدم. یک لحظه چشمم سیاهی رفت ، همان موقع یک موتورسوار به سرعت از کنارم رد شد و وقتی به خود آمدم که با صورت کف پیاده رو پهن شده بودم. صورتم را مایعی گرم خیس کرد . زنی زیر بازویم را گرفت و نشاندم. پایی کنارم ایستاد و مردی کنارم خم شد . صدایش که نفس نفس میزد در سرم اکو میشد:
-یا امام غریب
صورتم از اشک و خون خیس شده بود. تمام بدنم می لرزید . زیاد طول نکشید که برخودش مسلط شد. دستش پیش آمد و دستمالی را از جیبش بیرون کشید و محکم روی بینیم فشار داد. سرم تیر کشید، خواستم کنارش بزنم که نگذاشت . باز سرم گیج رفت. صدای مردی را شنیدم که گفت: باید بره بیمارستان، خونریزی زیاده.
زنها را کنار زد و از زمین بلندم کرد .خواستم با جیغ و داد پایین بیایم. که نگذاشت . صدایش که از بغض می لرزید را ، شنیدم که به افرادی که دور و برمان ایستاده بودند. گفت"همسرمه...برید کنار" هق هقم در میان سینه اش خفه میشد. تنم می لرزید و صدای کوبش پر ضربان قلبش آخرین چیزی بود که شنیدم و ضعف و اضطراب ، باعث شد که به دنیای بی خبری خوش آمد بگویم
نمی دانم چقدر بیهوش مانده بودم ، ولی وقتی بهوش آمدم روی صندلی پشتی ماشین به حالت نشسته به خانمی که کنارم نشسته بود تکیه داده بودم. حجم عظیمی دستمال روی صورتم بود. هادی هم در حین رانندگی دائم به عقب می نگریست. زن با دیدن چشمهای بازم ذوق زده صدایش کرد:
-خدا رو شکر انگار به هوش اومد پسرم.
به سرعت نگاهش روی صورتم نشست و احساس کردم کل بدنم داغ شد. زمزمه کرد خدا رو شکر . نگاهش را به خیابان داد . زن پرسید:
-خوبی عزیزم؟
خوب بودم؟ در جوابش فقط چشم بستم و گشودم. مادرانه صورتم را نوازش کرد . طولی نکشید که ماشین در کنار درمانگاهی پارک شد. هادی به سرعت بیرون رفت و با یک ویلچر بازگشت. زن کمکم کرد روی ویلچر نشستم . دستم روی دستمالها ثابت ماند. با مهربانی دست دیگرم را فشرد:
-شوهرت خیلی دوستت داره دخترم . حواست رو بده به زندگیت. معلوم بود از دستش ناراحتی ولی..
نگاهی به هادی کرد:
-معلومه ارزشش رو داره که به زندگیتون یک فرصت دیگه بدی.
زن این را گفت و راست ایستاد . هادی متوجه حرفهایش بود و با لبخند نگاهمان میکرد . از خجالت لب گزیدم . زن به هادی رو کرد :
-من دیگه برم
-ممنون خانم. واقعا اگه نبودید نمی دونستم چکار کنم. اگه صبر کنید می رسونمتون .
-خواهش میکنم پسرم. باید برم .
romangram.com | @romangram_com