#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_180

-نمیدونم چطور لطفتون رو جبران کنم
-این حرف رو نزن پسرم وظیفه ام بود. عوضش تو هم یه جا دست یه نفرو بگیر. مراقب زندگیتونم باش. حالا هم سریعتر برو. به نظرم خونریزی خانمت بند اومده.
-چشم خانم. قول میدم مواظب زندگیم باشم. بازم ممنون
موقع گفتن زندگیم چنان نگاهی به من انداخت که قلبم را بی تاب کرد . هر دو از زن غریبه خداحافظی کردیم و هادی به سرعت ویلچر را هدایت کرد:
-امنو ببخش. گه طوریت شده باشه خودمو نمی بخشم.
سکوت جواب او بود. کم کم همان حس مزخرف قبلی باز میگشت و دلم میخواست همه جا باشم جز کنار هادی. پرستاری بیرون آمد
-چی شده؟
-خانمم توی پیاده رو خورده زمین. بینیش شدیدا خونریزی کرد.
پرستار اشاره کرد که به اتاق معاینه برویم. کمی بعد دکتر جوانی وارد اتاق شد . روی اتیکتش متخصص گوش و حلق و بینی چاپ شده بود . هر دو سلام کردیم. دکتر خندان کنارم ایستاد:
-به به اینجا کشتی گیر داریم ..خب خب.. دستمال رو بردار .ببینم چه بلایی سر بینی ت اومده.
با احتیاط دستمال را بداشتم. احساس میکردم صورتم ورم دارد. صورتم را معاینه کرد. لمس بینیم درد داشت.
-به نظر نمیرسه شکستگی داشته باشه ولی بازم عکس بگیرید .
-خیلی خونریزی داشت دکتر.
-همه خونریزی ها شکستگی نیست جونم. گفتی توی پیاده رو خوردی زمین؟
بله ی آرامی گفتم. دستی به صورتش کشید. بعد با شوخی به شانه هادی زد:
-اگه شوهرت زده بگوها..
قلبم از شوخی بیجایش گرفت. هادی اخمهایش در هم شد. دکتر خندید و به پیراهن خونی هادی اشاره کرد:

romangram.com | @romangram_com