#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_178

خدایا میشود در عین زنده ماندن خفه شد؟ دیوارهای کافه مثل بختک بر سینه ام فشار می آوردند و راه نفسم بند آمده بود. صدایم از ته گلویم بیرون آمد:
-چرا؟
پریشان نگاهش را به من دوخت:
-یکی...یک خبر برامون اورده...تو رو خدا راستشو بگو.
کسی به آنها حرفی زده؟ سرم گیج رفت...خدایا به فریاد دلم برس...سرم را زیر انداختم. مطمئن بودم که از اینجا بروم دیگر هیچ احترامی برایم نمانده است. کدام دختری میتواند به راحتی بگوید از پدرش کتک خورده است؟ آن هم به دلیلی به آن بیهودگی. بغض در گلویم جمع شده بود.
-سرم به ...به جدول کنار خیابون خورد.
-چرا؟
لعنتی. چرا حال خرابم را نمی بیند؟ در یک لحظه انگار دنیا ایستاد. نکند او هم...او هم به من شک دارد؟ یا خدای بزرگ! به چشمهایش نگریستم. او چه می دانست؟ چه کسی برایشان خبر برده بود و چه خبری؟ نگاه خیره ام را دید ولی نگاهش را از من نگرفت:
-چرا..می پرسید..چی شنیدید که..پریشونتون کرده؟ به... به خاطر همین قرار امروز رو..
نفس کم اوردم. از جایم برخواستم. دنیا دور سرم پیچ میخورد و دستهایم لرزش شدیدشان را آغاز کرده بودند.
-هما!!
با بغض نگاهش کردم. به جهنم که می رود و پشت سرش را هم نگاه نمیکند...من کسی را که به من اعتماد نداشته باشد نمیخواهم. به جهنم که وضعم از این هم بدتر میشود. صندلی را کنار کشیدم و خواستم بیرون بروم که جلوی راهم را سد کرد. کافی شاپ خلوت بود و فقط مرد کافه چی داخل آن حضور داشت:
-خواهش میکنم. من باید بدونم...باید بدونم که بتونم ازت دفاع کنم.
-دفاع کنید؟ از چی؟ یک حرف تموم شناخت منو برده زیر سوال؟
-پس میدونی چی شده؟ پس...پس ...نه...من بارو نمیکنم..بخدا باور نمیکنم...بگو..میخوام راستش و از زبون خودت بشنوم.
پوزخندی به او زدم. حالم خوب نبود.
-چی رو میدونم؟ اینکه..اینکه بابام کتکم زده رو؟...یا.. یا اینکه به همون دلیلی که بابام به جونم افتاد و در حد مرگ کتکم زد، باعث شده تو با این حال جلوم قد علم کنی...یک حرف..یک تهمت..که حرمت پدر و فرزندی رو هم شکسته...

romangram.com | @romangram_com