#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_154

به سمتم چرخید:
-چرا عذرخواهی میکنی؟ حرفت معقول بود. آدم برای حرف درست عذرخواهی نمیکنه. من حواسم به یکسری مسایل نبود. این هم گوشیت آماده است. بیا چکش کن.
دلم نمیخواست ناراحت باشد ولی بود و این عصبیم میکرد. باز هم به حرف آمد:
-آدما معمولا تا چیزی براشون مهم نباشه درموردش جستجو نمیکنند. اگه هم بخوان چیزی رو بدونند هزار راه برای دونستنش پیدا میکنند.
طعنه میزد؟ خب برایم مهم نبود و باید خودش این را می دانست. شاید هم مثل بقیه فکر میکرد دفعه قبل ، برایش ناز کرده ام. لب برچیدم و با اکراه گوشی را گرفتم.
به چشمهایم خیره شد. با ناراحتی گفتم:
-به قول خودتون نامزدی برای همینه دیگه. خب من الان میخوام بدونم.
چشمهایش که برق زد فهمیدم که حرفم آن کدورت لحظات قبل را شسته . هرچند با گقتنش قلب خودم داشت از سینه ام بیرون می افتاد چرا که این معنا را میداد که برایم مهم شده است. مهم شده بود ولی نه آنقدر زیاد :
-حرف حساب جواب نداره خانم. منم آماده ام تا همه چیزو برات بگم. هر چیزی رو که میخوای بدونی.
لبم را به دندان کشیدم. تصمیم گرفتم ذهنمان را از لحظات قبل دور کنم.
-چرا...چرا میرید قصابی؟
چشمهایش دوباره جدی شد:
-قصابی؟ هووم. خب فکر کنم شنیدی پدرم تنهاست و نمیتونه از پس اون سوپری بزرگ و شاگرداش بربیاد. منم پسر بزرگشم و در قبالش مسئولم.
-این فداکاری زیاد نیست؟
-نه..اتفاقا من خیلیم آدم فداکاری نیستم. توی این کارم منافع خودمم در نظر گرفتم. چیزی که زیاده توی این مملکت مهندس کامپیوتره...از فارغ التحصیل دانشگاه آزاد بگیر تا پیام نور و دولتی..این آموزشگاه هام که دیگه هیچی. برای من کار نریخته بود پس دو سر سود کردم. هم یک کار پردرآمد دارم و هم پدرمو راضی کردم
اندوهگین پرسیدم:
-پس اون همه درسی که خوندید؟

romangram.com | @romangram_com