#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_153
علامت روی در را چرخاند و به آب میوه اشاره کرد. تشکری کردم و کیک را باز کردم. دلم طاقت نیاورد و سوال ذهنیم را پرسیدم.
-چرا ..دوستتون بهتون گفت مهندس؟ البته ببخشید فضولی میکنم
ابروهایش بالا پرید و موشکافانه نگاهم کرد. نفس عمیقی کشید.
-فضولی؟
کمی اخم چاشنی کلامش شد:
-فکر میکردم میدونی رشته ام چیه.
-راستش نمیدونم. یعنی..یعنی چند بار ..از زبون خواهراتون شنیدم که دانشگاه رفتید..اما...خب هیچ وقت ..نپرسیدم چی خوندید.
-چرا؟
متعجب نگاهش کردم:
-چرا چی؟
-هیچ وقت برات مهم نبود؟
دلخور بود؟ لب گزیدم. دلم میخواست به و بگویم آخر من با تو چه صنمی داشتم که پرسشگر احوالت باشم. اگر هم جستجو میکردم لابد میگفتند دلش پیش برادرمان گیر است و برایم بد میشد . کاش میتوانستم به او واضح همه چیز را بگویم:
-خب..خب آخه وقتی دخترا......خوبیت نداره...بقیه فکر ناجور میکنند.
اخمهایش را در هم کشید و به سمت کامپیوترش چرخید. شنیدم که چند بار گفت فکر ناجور و پوزخند زد. دلم برای خودم گرفت. دختر نبود و در خانواده ای چون خانواده ی من هم بزرگ نشده بود که مرا درک کند. از سوالم پشیمان شده بودم. بی هوا پاسخم را داد:
-من مهندسی کامپیوتر خوندم.
متعجب به او که همچنان جدی به کارش می پرداخت نگریستم. مهندس بود و همچنان برای پدرش کار میکرد؟ سوالم را دلم خفه کردم و نپرسیدم چرا به دنبال رشته اش نرفته است. هرچند تا حدودی جوابم را در لابه لای صحبتهایی که با دوستش داشت گرفته بودم. همیشه فکر میکردم رشته ای خوانده که آینده ای ندارد و برای همین در دم و دستگاه پدرش کار میکند. کمی در سکوت گذشت انگار حرفم برایش زیادی سنگین بود.
-من منظوری نداشتم. ببخشید.
romangram.com | @romangram_com