#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_152

-نه..نمیخواد..از این مدل خوشم میاد.
گوشی را از دستم گرفت.
گوشی خوبیه ولی بهترش هم هست..مطمئنی؟
-آره. من که کاربرد گوشیم رو گفتم.
لبخندی زد .
-برات برنامه بریزم؟
-اگه زحمتی نیست.
چپ چپی حواله ام کرد و پشت پیشخوان رفت و جلوی سیستمش نشست.
-بشین خسته نشی.
این را گفت و ناگهان برخواست و محکم بر پیشانیش کوبید:
-حواس نمیذاره این شهروز برا آدم.
در کشویی پست سرش را باز کرد و یخچال کوچکی پیدا شد. به سرعت آب میوه و کیکی خارج کرد و داخل بشقابی گذاشت. از پشت پیش خوان بیرون آمد و آنها را به دستم داد:
-بفرما خانم. تا بخوری منم زود کارای گوشیت رو ردیف میکنم. فکر کنم خیلی معطل شدی.
تازه به یاد ساعت انداختم. به سرعت ساعتم را چک کردم. چه زود نیم ساعت گذشته بود.
-دیرت شده؟
نه..ولی خب هر چه زودتر برم بهتره.
-باشه پس من بشینم پشت سیستم. اما بذار علامتِ بسته است ، رو بذارم که کسی یهو مزاحم نشه.

romangram.com | @romangram_com