#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_155

از سوالم متعجب شده بود. لبخند بیرنگی روی لبش شکل گرفت:
-ناراحتی؟
-نه..ولی خب..میتونستید اصلا نرید دانشگاه.
-حرفت کمی درسته ولی...من دوست داشتم که تحصیلاتم بالاتر از دیپلم باشه. کامپیوتر یک علم کاربردیه. شاید نتونم و نخوام ازش پول دربیارم ولی مسلما توی زندگی خودم به کارم میاد. پس پشیمون نیستم.
-ولی بازم میگم حیفه. خیلیا دوست داشتند روی صندلی شما بنشینند.
ابرویش به طرز بامزه ای بالاپرید:
-به این جنبه اش فکر نکرده بودم. تو دوست داری بری دانشگاه؟
شوکه از سوالش به او نگریستم که با دقت به من مینگریست:
-دیگه نه..یک زمانی دوست داشتم ولی حالا نه.
-چرا؟
غم در چهره ام نشست.
-دیگه انگیزه اشو ندارم.
متفکذ به من نگذیست. دستش را روی ویترین گذاشته بود . نگاهم به سمتش کشیده شد و روی ساعت مچیش نشست و ناگهان برق از سرم پرید:
-ای وای دیرم شد.
اضطراب من به او هم سرایت کرد. به سرعت گوشی را داخل جعبه گذاشت و به دستم داد:
-می رسونمت.
-نه..

romangram.com | @romangram_com