#توماژ_پارت_623
با تقه ای که به در می خوره خودمو عقب می کشم
-خانم ..... اقا تشریف اوردن سراغتونو می گیرن
نفسمو پرصدا بیرون می دمو اونقدر موهامو تو چنگم می گیرم که صدای جیغ ریشه هاش درمیاد مهری سست و مستاصل رو زانوهاش می افته و اشکش با شدت بیشتری رو گونه هاش روون می شه
-خانم .... بیدارین؟؟
بالاخره خدمه وظیفه شناس دست از سرمون برمیداره ومی ره....
اولین دری که تو اتاقه باز می کنمو می رم توش یه حموم نقلی و دخترونه.... با همون لباسا می رم زیر دوش اب سرد تا شاید سرد بشه اتش درونم که مثل مذاب به جون رگ و پیم افتاده و بی توجه به حال خرابم شعله می کشه و خاکستر می کنه.... نمی دونم چقدر گذشت که حوله ای از کمد تو حموم برداشتمو به جای شلوار خیسم دور کمرم پیچیدمو بیرون رفتم مهری هنوز همون طور همون جا کنار دیوار کز کرده بود و تو خودش مچاله شده بود واشک می ریخت بی توجه بهش به سمت تختش رفتم و خودمو روش پرت کردم
-توکه نمی خوای تا صبح نوحه خونی کنی ؟ پاشو بیا می خوام بخوابم
romangram.com | @romangram_com