#توماژ_پارت_612


-همه چیزو به من بسپار روژان ..... من همه چیز درست می کنم

لبخندش می شه حکم تایید من برای باز کردن سفره دلم پیش مادرم .... مادری که مدت هاست پی به راز چشمام برده و دم نزده .... دست دلم پیش این زن همیشه رو بوده ..... اون شب پا به پناهگاه همیشیگیم گذاشتم سربه زانوش و از عشق پنج سالم گفتم از روژانی که نه نامزد و دخترخاله ارتینه نه حتی دوست پونه از روزهایی که تو شمال داشتیمو و تلاشمون برای قبولی تو دانشگاه تهران، از دلی که لرزیده برای دخترمحجوب و پرشرم و حیام ،از نجابتی که به دلم نشسته و دنیام شده همرنگ چشمای عسلیش به همون اندازه شیرین و خواستنی از خونوادش و علت عقب افتادن این ماجرا تا به امروز از عشقی که تو دلمه و علاقه ای که تو نگاه روژانه ..... گفتمو گفتم که دستای مادرم با محبت رو سرم نشست و پیشونیم پذیرای بوسه گرمش شد و با شنیدن صدای مهربونش دلم اروم گرفت ....

" مبارکت باشه پسرم "

خواب الود به دنبال گوشیم گشتم و رو عسلی پیداش کردم

-بله

-اقای سالاری؟


romangram.com | @romangram_com