#توماژ_پارت_605
اون یه تیکه سنگو که تو گلوم سرسختانه نشسته بود با اب فرو دادم که دستامو گرفتو گفت:بهتری؟
سری تکون دادم که خودشم سوار شدو راه افتاد....
به چی فکر می کنی که لبخند از رو لبهات نمی ره ؟ بی چی فکر می کنی که دستای گرمتو ازم دریغ نمی کنی؟
-چقدر وقت داریم؟
نفس عمیقی کشیدم تا شاید کمی اروم شم : یه هفته
لبخندی از سر رضایت رو لبش نشست و سری تکون داد!!!
******
romangram.com | @romangram_com