#توماژ_پارت_604


نگران چی هستی مرد زندگی من ؟ دخترت؟نفست؟

صدامو از اعماق تنم بیرون کشیدمو لب زدم:ما بردیم

چشماش برق زد و لبخندی رو لبش نشست و اغوش باز کرد برای تن سردم ..... این اغوش گرمو مدیون اشک های توئم ..... تویی که نفست رفت از حکم بی نفسیت ..... تکیه گاه امنی که همیشه ارزوشو داشتم با زجه های تو به دست اوردم ..... این لبخند واقعی که تو حسرتش مونده بودم به بهای غربت تو دیدم ..... بغضم شکست و ناخواسته دستم دورش حلقه شد

-چی شده کمند؟ مگه نمی گی بردیم پس گریت برای چیه؟

اره ما بردیم به بهای بی کسی و تنهایی اون زن .... حق داری خوشحال باشی چون تو سنگینی اشک هاشو رو پاهات حس نکردی ،باید لبخند بزنی عزیز دلم چون تو سنگینی دستاشو رو لباست حس نکردی ،حق داری تعجب کنی چون تو نبودی توماژ .... چون ندیدی رنگ پریدشو ..... ندیدی خاموش شدن نور امید رو تو چشمهاش .... تو ندیدی قصاوت برادراشو ... تو عربده هاشونو نشنیدی تو ترس تو نگاهشو ندیدی ...... تو مرگشو با چشمای خودت ندیدی

دست گرمش رو سرم نشست و هق زدم، دم گوشم زمزمه کردو هق زدم ... به سختی منو با خودش همراه و سوار ماشین کرد و سریع ابی دستم داد و گفت: بخور ارومت می کنه


romangram.com | @romangram_com