#توماژ_پارت_603

کمند:

برای اولین بار از بردم تو یه پرونده اصلا حس خوبی نداشتم ...... بغض سنگینی کنج گلوم جا خوش کرده بود همه گفتن اشک شوق برای یه وکیل نو پاست ولی من بغض کردم از هق هقای مادری که حکم حضانت بچش تو دستای من بود ..... بغض کردم با حکم عدم صلاحیت زنی که چشمای ملتمسش از نظرم دور نمی شد ..... با تذکر مسئول دادگاه از صندلی دل کندمو و سلانه سلانه از اتاق زدم بیرون حکم قاضی رو شونم سنگینی می کرد دوست نداشتم برنده باشم حق با کی بود؟این زن که تا اخرین لحظه به هر ریسمانی برای نگه داشتن نفسش چنگ می زد یا توماژی که این روزها تو اوج خنده هاش هم غم بزرگش هویدا بود ..... گریه های مادرانه این زن بی پناه به حق بود یا کینه چشمای توماژ.... این زن می تونست هیزم اتش دل توماژ باشه؟؟

از در اتاق که بیرون اومدم حجم سیاه پوشی رو پام افتاد

-خانم تو روخدا ... نفسم ... نفسمو از من نگیرین ... خانم التماست می کنم ....

زن میانسالی با چشمای اشکبار بازوشو گرفت که دستاشو پس زد و شونه هاش لرزید و ناله کرد از بی کسیش از تنهاییش از بی نفسیش ..... پاهام قفل شده بود اصلا مغزم قفل شده بود چی کار می کردم؟ زیربغلشو می گرفتم و دلداریش می دادم؟ با چی ؟ با حکمی که دستم بود ؟ اشکاشو با کدوم امید پاک کنم ؟ یه تیکه سنگ کنج گلوم نشست که مردی عصبانی با ضرب بلندش کردو گفت: بیشتر از این به خاطر تخمه ترکه اون الدنگ ابرومونو نبر .....

زن با بی تابی سعی کرد بازوی نحیفشو از حصار دستای برادرش ازاد کنه ولی زورش نرسید همون طور که زورش به توماژ نرسید ..... زور گریه هاش قد کینه دل توماژ نبود ... این زن بی پناه تاوان چی رو می داد که از هر طرف زخمی بهش می زدن؟ .... چوب کدوم گناهشو می خورد که با یاداوریش رگ غیرت برادراش باد می کرد و اتش چشمای توماژ شعله ور می شد ..... قدم های سنگینمو دنبال خودم کشیدم ومثل مسخ شده ها راه خروج و درپیش گرفتم که اخرین زجه های زن تا ابد تو گوشم موند .....نمی دونم چی جوری از ساختمون بیرون زدم ...نمی دونم چقدر گذشت که بازوم کشیده شد و چشمم تو یه جفت چشم سیاه براق خیره موند

-چی شد کمند؟

romangram.com | @romangram_com