#توماژ_پارت_599
چیزی درونم فرو ریخت ولی به روی خودم نیاوردمو گفتم:عیب نداره بعدا درموردش حرف می زنیم
چمدونو برداشتمو به سمت اسانسور بردمو و برگشتم تا مادرجونو ببرم ...کمندو نسرین و فخری زودتر با اسانسور رفتن و همین معطلی کوچیک پای اسانسور صدای کمرمو دراورده بود
-یالله ...
–بیاتو مادر
چهره مهربون مامان تو استانه در ظاهر شد که گفتم:شما چرا پس این زلزله کجاست؟
-فرستادمش خونش شب مهمون داره
اروم مادرجونو به اتاقش بردمو رو تختش گذاشتم و شوفاژ اتاقشو تا ته باز کردم پتو رو روش مرتب کردمو با تصمیم جدیم برای یه چکاب کامل از این نوه و مادربزرگ از اتاق بیرون رفتم ... فخری معذب رو مبل نشست که مامان با سینی چایی اومد
romangram.com | @romangram_com