#توماژ_پارت_598


نگاهی به دو زن که به سختی می خواستن مادرجونو بغل کنن کردمو گفتم: اگه اجازه بدین من میارمشون شما بی زحمت اگه وسیله ای هست ببرین تو ماشین

فخری لبخند خجولی زدو چادرشو مرتب کردو گفت: ممنون اقای سالاری

زن همسایه زود به تکاپو افتاد و زنبیلی رو برداشت و گفت :اینو من میارم

فخری سری تکون دادو پشت سرش رفت که با یه حرکت تن نحیف مادرجونو بغل کردمو زیر نگاه همسایه ها تو صندلی جلو ماشین نشوندمش و بعد از روشن کردن ماشین بخاری رو روشن کردم ،کمند پشت صندلی من جاگیر شد تا مراسم خداحافظی فخری از همسایه هاش تموم شه بالاخره بین گریه های زن همسایه و فخری که تا دم ماشین ادامه داشت بایه خداحفظی سریع از اون محله دور شدیم

فخری نگاهی به نمای ساختمون کرد که گفتم: طبقه چهارمه البته اسانسور داره سر این خیابونم مدرسه دخترونه است اگه مایل باشین من مراحل انتقالیشو درست می کنم

لب گزیدو گفت:نسرین مدرسه نمی ره یعنی ....


romangram.com | @romangram_com