#توماژ_پارت_597
لبخندی زد و گفت: تو هم خوب اب و هوای خارج بهت ساخته ها برای خودت یه پا مشاور شدی داداش
کار نقل و انتقال مامان به خونه جدید زیر نگاه راضی مامان و غرغرای ارتین و شیطنتای پونه انجام شد
-من می رم کمکشون کنم
سری تکون دادمو چمدون زواردرفته ای که تنها داراییشون بود رو تو صندوق عقب جا دادم کمند در حالی که زیربغلای نسرین دختر فخری که هنوز ضعیف و تکیده به نظر می رسید گرفته بود به سمت ماشین اومد که گفتم: من می رم مادرجونو بیارم
کمند سری تکون دادو نسرین و تو صندلی عقب نشوندو پتویی روش انداخت
-یالله
-بفرمایید ....
romangram.com | @romangram_com