#توماژ_پارت_594


خونسردی من شد جرقه ای که دنبالش بود صداشو گرفت سرشو گفت: این مسخره بازیا چیه توماژ؟می خوای مامانو از خونه من ببری که براش پرستار بگیری؟ مگه کوتاهی ای ازمن دیدی ؟ مگه حرفی زدم ؟چی کار کردم که .....

به رگ های متورم پیشونیش خیره شدمو بلند شدمو گفتم:تو کاری نکردی حرفی هم نزدی اقاییتم برای ما ثابت شده است ولی مادر من عادت به سربار بودن نداره

-سربار؟ کی گفته مامان سربار منه ؟

-مادر من زن مغروریه ارتین اینو خودت خوب می دونی که با سیلی صورتشو سرخ نگه می داره ولی عزت نفسشو زیر سوال نمی بره من به چشم دیدم که تو مثل پروانه دورش می چرخی حتی از پونه سربه هواهم بیشتر برای مادرمون مایه گذاشتی ولی من از چشمای مادرم می خونم که از من توقع داره .... من پسرشم زنده ام خدا رو شکر دستمم به دهنم می رسه چرا نباید برای رفاه مادرم قدمی بردارم

کمی اروم تر از قبل گفت: به خدا مثل مادر خودم دوستش دارم به جون پونه اگه یه لحظه به فکرم رسیده باشه که سربارمونه .....

لبخندی بهش زدمو گفتم: می دونم ولی من مادرمو می شناسم اون حتی حاضر نیست زیر بار منت من باشه الان می دونم دل تو دلش نیست پول پیش خونه رو یه جوری به حسابم بریزه


romangram.com | @romangram_com