#توماژ_پارت_585
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
اشک تو چشم هاش حلقه زدو گفت: مرد خوبی بود نمی گم زندگی شاهانه داشتن ولی دلشون به هم گرم بود یه محله بود یه علی اقا همه رو سرش قسم می خوردن مرد زحمت کشی بود کم داشتن کم می خوردن ولی دلشون خوش بود به هم فخری مثل خواهر من می مونه خدا از باعث و بانیش نگذره که خوشی رو از این خونواده گرفت طفلک ازارش به کسی نمی رسید دستش خالی بود ولی از کمک به مردم دریغ نمی کرد با کلی غرض و قوله این جارو خرید تازه داشتن یه نفس راحت می کشیدن که اون اتفاق افتاد
دوباره شروع کرد به لعن و نفرین کیوان ..... اگه می فهمید من برای رضایت اومدم و کمند وکیل قاتل خوشبختی فخریه چه برخوردی باهامون می کرد؟ با صدای زنگ در مثل فنر از جاش پریدو گفت:اومدن
سریع بیرون رفت و سرما اخرین نفس های گرم خونه رو بلعید از پشت شیشه کدرو نایلون پیچ دیدم که داره تند تند برای زنی که دختری رو همراه داشت حرف میزنه. در باز شدو نگاه پرسشگر هردو رومون موند ولی نگاه من فقط یک نفرو می دید یه دختر لاغرو تکیده با رنگ و رویی پریده که به مادرش تکیه کرده بود تا نیفته چشماش نیمه باز و نفس هاش به خس خس افتاده بود به پاشون بلند شدمو سلام کردم کمند به خودش اومدو جلو رفتو فخری رو به اغوش کشید
romangram.com | @romangram_com