#توماژ_پارت_583
نگاهشو بهم دوختو گفت: گفتی طلبکار نیستی دیگه ؟ها؟
لبخند مطمئنی تحویلش دادمو گفتم: مطمئن باشید برای اذیت و ازار نیومدم
درو کمی باز کردو همون طور که تعارفمون می کرد گفت:والله انقدر که اینجا اومدنو عربده کشی کردنو تن این طفل معصومو لرزوندن دلم براش کبابه ولی خب چی کار کنم دستم جایی بند نیست هشت خودم گرو نهمه
در به سختی با سروصدا باز شدو از درگاهی کوتاهش به سختی عبور کردم یه خونه کلنگی که هرلحظه امکان داشت رو سر اهالیش خراب بشه درو پنجره زوار درفته ای که با مشمع پوشیده شده بود و حیاطی که بیشتر به سمساری شباهت داشت نگاهم رو ترک های عمیق دیوارو برف تلنبار شده پشت بوم موند که دست کمند رو بازوم نشست
-بریم تو ناراحت می شن
سری تکون دادمو همراهش پله ها ورودی رو بالا رفتیم و یاالله گویان وارد شدیم بوی نم مشاممو پر کرده بود صدای قطرات ابی که از سقف تو ظرف مسی فرود می اومد تنها صدایی بود که بین پرحرفی های زن همسایه به گوشم می رسید زن سریع ریخت و پاشارو زیر بغلش زدو دری رو باز کردو همشو اون تو جا داد و گفت: ببخشید به خدا همیشه این جوری نیستا طفلک انقدر خونه مردم کار کرده جون براش نمونده
بعد سریع به سمت دری رفتو گفتم:الان برمی گردم توروخدا تعارف نکنید بفرمایید
romangram.com | @romangram_com