#توماژ_پارت_581

اخمام تو هم رفت و بی حرف ماشینو راه انداختم تا مقصد حرفی بینمون ردو بدل نشد هرکدوم تو دنیای خودمون غرق بودیم نگاهمو به محله بی درو پیکر دوختمو نگاهی به ادرس کردم بقیه راهو پیاده رفتیم و زیر چشمای کنجکاو و گاه خصمانه مردم محله بالاخره خونه رو پیدا کردم قبل از اینکه دستم رو زنگ بشینه خانمی از پشت سرم صدام کرد

-طلبکارین؟

هردو به سمتش برگشتیم که گفت:به خدا دیگه چیزی برای غارت کردن براشون نمونده

کمند-از اشناهاشون هستیم

خانمه سرتاپامونو برانداز کردو چادرشو محکم تر گرفت و گفت:فخری گورش کجا بود کفنش کجا باشه

بعد باحالت دلسوزانه ای گفت: به خدا دلم براش کبابه از وقتی شوهرش مرد اب خوش از گلوی این زن پایین نرفت به بچه یتیمش رحم کنید

کمند لبخندی زدو گفت: گفتم که طلبکار نیستیم

romangram.com | @romangram_com