#توماژ_پارت_573
سنگینی دست پاکمهر از شونم برداشته شد ولی من سنگین تر ازقبل به سمتش برگشتمو تو چشم های ماتش خیره شدم و دستای لرزونمو مشت کردم ..... الان وقت ضعف نبود وقت خم شدن زانوهامو چنگ شدن انگشت هام نبود الان وقت شکستن من نبود اونم در برابر چشم های کسی که از کدر شدن چشماش هزار بار شکستم .....
-من بیشتر از تمام ادمای مقصر و گناه کار اون ماجرا تاوان دادم .....
هنوز گریه های مادرم و فریاد های عصبی ارتین بعد از اون به اصطلاح خودکشی تو گوشمه هنوز لحظه به لحظه اون روزای سیاهم یادمه هنوز اشکای روژان و دعاهای شبانه مادرم یادمه .....
-ضعف چشمام و داغ تو سینم یادگار همون روزاست .... من .... من وقتی رسیدم کار از کار گذشته بود من نتونستم براش کاری کنم وقتی به هوش اومدم جلوم یه تل خاک بود و یه زمین سیاه شده از اتش دیشب و یه بوی سوختگی که هنوزم تو سرمه ......
احساس کردم تن منقبض شدش اروم گرفت و چشمهای رگ زدش کمی برقشو به دست اورد مشتش باز شد ولی لب هاش ....
-من تاوان دیدنو چشم بستنمو دادم من ..... من رو مظلومیت اون دختر چشم بستم ..... من روی زجه هاش چشم بستم .... اون دختر به من پناه اورد ولی من نتونستم براش کاری کنم ..... من تاوان اشکای اون دخترو پس دادم ..... من تاوان ترسمو پس دادم پاکمهر ..... من پونه رو داشتم نمی تونستم رو زندگیش قمار کنم ......
بغض سنگینی تو گلوم جاخوش کرد که بی حرف بغلم کرد : من بد تاوان دادم پاکمهر ..... تاوان من شد اشکای مادرم .... شد مرگ عشقم ..... شد بدنامی و اوارگی خودم ..... من فقط ترسیده بودم ... من فقط....
romangram.com | @romangram_com