#توماژ_پارت_569
با یه حرکت به سمت خودم کشیدمش که جیغشو با دستای کوچولوش خفه کرد ولی چشمای ترسیدشو از نگاهم نگرفت بی حرف بغلش کردم و سرمو تو موهاش فرو بردم و نفس عمیقی کشیدم و مست شدم از عطر تنش ...... تنم تو کوره اتش می سوخت و قلبم دیوانه وار خودشو به درو دیوار می کوبید یعنی حس نمی کرد بی قراریمو .....
-دیوونم کردی دختر
لب هامو به لاله گوشش چسبوندم که تکون محکمی خورد ولی نتونست از حصار دستام خلاص بشه مثل من که با وجود تن سردش بازم از هوس داشتنش خلاص نمی شدم
-پاکمهر ...
-هیس کاریت ندارم بزار یکم اروم شم مهری ....
لبهام حریم شکست و رو گردنش نشست که قطره اشکش رو صورتم چکید و شد ابی به روی اتش تنم دستم شل شد و نفس هام از ریتم افتاد منو نمی خواست که به خاطر یه اغوش و یه بوسه نصفه نیمه این جوری اشک می ریخت با رخوت سربلند کردمو به چشمهای اشکیش خیره شدم و لب زدم: هر کی هرچی می خواد بگه بزار فکر کنن من به خاطر منافع شرکتم تن به وصلت دادم بزار بگن فراهانی براش دام پهن کردو اونم از هول حلیم افتاد تو دیگ طمعش ،بزار بگن مهری ولی تو با نگاهت با اشکات اینو نگو ، نگو چون من دوستت داشتم که پا پیش گذاشتم دوستت داشتم که زمینو زمانو بهم دوختم تاشاید منو ببینی دوستت داشتم که این جوری از غرورم مایه گذاشتم برات و با هربار پس زدنت بازم به سمتت برگشتم .....
اشکشو بوسیدم که چشم بست وبه هق هق افتاد : من دوستت دارم مهری بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی .... چرا بهم فرصت نمی دی تا خودمو بهت بشناسونم ؟چرا این فرصتو به خودمون نمی دی تا با هم یه زندگی جدیدو شروع کنیم ؟ چرا یه بار به من به چشم یه مرد که می شه دوستش داشت نگاه نمی کنی؟ چرا منو نمی بینی مهری ؟
romangram.com | @romangram_com