#توماژ_پارت_567
فرناز با شیطنت چشمکی زدو گفت: خدا یکی قسمتت کنه خانم
مهری رنگ به رنگ شد که بزرگمهر هدیه رو به اتاق خودشون برد
مهری- اگه اجازه بدین رفع زحمت کنیم
فرناز-کجا؟براتون جا پهن کردم بچم به خیال اینکه می مونی پیشش با دل راحت خوابیده تو رو خدا فردا اینو به جون من ننداز که حریفش نمی شم کلی باید قصه ببافم که زن عموش و گرگ نخورده رفته خونش
خندم گرفت و بدون توجه به چشمای نگران و لپهای گل انداختش به سمت اتاق هدیه رفتمو گفتم: منکه سر حرفم هستم
نگاهم رو تشک دونفره وسط اتاق چرخیدو پوزخندی رو لبم نشست لباسمو عوض کردم و دراز کشیدم که مهری هم بالاخره سرو کله اش پیدا شد کمی دست دست کرد که گفتم: درو ببند بیاتو
-کاش می رفتیم
romangram.com | @romangram_com