#توماژ_پارت_566
هدیه بدون توجه به لحن معترض مامانش گفت:بمونه عمو؟
نگاهی به مهری که مستاصل دم در اشپزخونه ایستاده بود کردمو گفتم: باشه می مونیم
رنگ از رخ مهری پرید و هدیه دوون دوون خودشو از دامنش اویزون کردو گفت:اخ جونم مهری جون می مونی امشب
فرناز مشغول پذیرایی بود و مهری سرگرم بازی با هدیه و منو بزرگمهرم طبق معمول حرف کار بینمون رونق گرفت
فرناز-انقدر امروز اتش سوزوند که بچم بیهوش شد از خستگی
مهری با لبخند نگاهشو به صورت غرق خواب هدیه کردو گفت:خدا حفظش کنه
romangram.com | @romangram_com