#توماژ_پارت_512


ساعت هشت بود که به رستوران مورد نظر دائی جان فراهانی رسیدم نفس سنگینمو بیرون دادمو بعد از راهنمایی نگهبان به سر میز رسیدم فراهانی به گرمی ازم استقبال کرد و مهری با چشمای سرخی که با ارایش هم نتونسته بود پفشو مخفی کنه سلام زیرلبی داد و کنارم نشست نگاهم رو حلقه ساده تو انگشتش خیره موند و لبخند تلخی رو لبم نشست

-کم پیدا شدی مهندس

چشم از حلقه گرفتمو لبخند مصنوعی ای تحویلش دادمو گفتم: کم کم باید به فکر شروع کار باشیم

خندید و گفت: معلومه پشتکار خوبی داری پسرم ..... خیالم راحت شد که سرمایمو حروم نکردم

پوزخندی رو لبم نشست که گارسن برای گرفتن سفارش اومد نگاهی به فراهانی که سرگرم دادن سفارشامون بود کردمو زیر لب گفتم: کسی این جا هست که بخاطرش لباتو سرخ کردی؟

لب گزید و دستمال کاغذی رو تو مشتش فشردو گفت: می شه دست از کنایه زدن برداری؟


romangram.com | @romangram_com