#توماژ_پارت_501
پاکمهر با لبخندی که مصنوعی بودنش برای من واضح بود گفت: همه چیز یهویی شد مراسم نگرفتیم یه عقد ساده بود ایشالله برای عروسی
-ای کاش با خودتون میاوردینش خیلی دوست داشتم این دختر خوشبختو ببینم
-این یکی تقصیر توماژ که وسط کوچه خفتم کرده پاشو بریم خونه خواهرم
دوباره شوخی وخنده های پاکمهر و پونه شروع شد که به سمت اتاق مادرم رفتم اروم درو باز کردم تو اتاق خزیدم و نگاهم رو تن نحیف مادرم زیر پتو خیره موند قدم هام سست شد و بغض سنگینی تو گلوم جا خوش کرد ..... کنار تختش زانو زدم ولبهامو به دست هاش رسوندم که پلکش لرزید
-توماژم تویی؟
-اوهوم
دستش رو سرم نشست که چشمهامو بستمو گفتم: کی سایه سنگین من از زندگیتون کم میشه ؟کی باز...
romangram.com | @romangram_com