#توماژ_پارت_500


چشم غره ای بهش رفتم و به کمک پاکمهر باقی پله ها رو به هر ضرب و زوری بود بالا رفتم به محض ورودمون پونه با جیغ کوتاهی خودشو تو بغلم پرت کرد که اگه پاکمهر نبود سقوط هردومون حتمی بود پاکمهر خودشو عقب کشیدو با مسخره بازی گفت: وای خدا موجود فضایی خدایا توبه خدایا غلط کردم این دیگه چی بود زلزله بود طوفان بود رعدو برق بود موش بود گربه بود

ارتین پس گردنی ای حوالش کردو با خنده گفت: در مورد خانم من درست صحبت کنا

پونه که انگار یه کلمشم نشنیده بود با صدایی که می لرزید کنار گوشم لب زد: وای توماژ .... مامان ... خیلی ترسیدم ... اگه طوریش می شد من چی کار می کردم ؟

ارتین با محبت پونه رو از اغوشم جدا کردو گفت: بسه هرچی به گرمی ازش استقبال کردی بابا این خان داداشت چینی بند زده است می افته دوباره می شکنه تمیز کاریش می افته گردن ما

همه زدن زیرخنده ،کوفتی زیر لب نثارش کردم پونه خیلی سریع تو جلد همیشگیش فرو رفت و در حین پذیرایی دو دستی جواب شوخی های پاکمهرو داد نگاهم تو خونه گرم ونقلیشون چرخید که ارتین گفت: خوابیده .....

پونه کنارم نشست و رو به پاکمهر گفت:تبریک می گم ارتین می گفت ازدواج کردین چه بی سرو صدا فامیل شوهر


romangram.com | @romangram_com